روزنوشتهای جابر نیک سیرت هشجين
تراشیدم .... پرستیدم .... شکستم ...
در حاشیه ادعای پیروزی بعضی ها به خیال خودشان!
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 16:55
بانوی متجددی شیفته سواری و سوارکاری بود و مهتری داشت غلام نام ، که همه روزه در رکاب خانم سوار میشد. روزی اسب، بدقلقی آغاز کرد و همین که مهمیزِ خانم به شکمش آشنا شد. جفتهای پراند و پهلو داد و سوار نازک را، پیش از آن که به خود آید و تدبیری کند به زیر انداخت. پشت خانم به خاک رسید و پاها به هوا رفت و شلوار سواری که قضا را درست در این لحظه به بدترین صورتی از هم شکافته بود وجودش بی ثمر شد و نهفته را به تمامی آشکار کرد.
بانو که از دهانِ باز و چشمِ گرسنه و جهتِ نگاه مهتر خجل شده بود به شتاب برخاست و برای آنکه موضوع را رفع و رجوعی کرده باشد. بی اینکه پا در رکاب کند به یک خیز از زمین به زین جست و با غرور بسیار گفت:
-غلام! چابکی را دیدی؟
غلام که آن منظر بدین سادگیها از برابر چشمانِ راه کشیدهاش محو نمیشد آهی برآورد و گفت:
- دیدنش که، بعله، دیدم. اما اسمش را نمیدانستم که چابکیه!
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین
| لينک ثابت |


