تبليغاتX
روزنوشتهای جابر نیک سیرت هشجين
نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه.....؟! رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

A friend دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 9:36

A friend

What makes a friend?
A friend
Is someone that everyone needs
A friend
Is that special one
A friend
Is someone you tell EVERYTHING
A friend
Is someone you never lie to
A friend
Can be a boy or a girl
A friend
Is someone that is always their
A friend
Will always listen to you
A friend
Always has input to give
A friend
Will never leave you in the dust
A friend
Will help you through the thick and the thin
A friend
Will always stand by your side
A friend
Will never let you down
A friend
Is someone everyone needs
What would you do if you didnt have a friend?

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

اتو استاپ(مجانی سوار شدن) شیطان چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 8:7
یک روز شیطان خارج از بلینزونا اتواستاپ می‌زد. اما کسی حاضر نبود یکی را با شاخی در سر و  نیزه‌ای سه شاخه در دست‌، سوار کند.
نزدیکی‌های غروب بالاخره یک ماشین آمریکایی نگه داشت. راننده مرد جوانی بود با موهای بلند و چشمانی مهربان. به شیطان گفت، سوار شود.
شیطان نشست کنار راننده و گفت می‌خواهد برود رُم.
مرد موبلند ِ خوش قلب گفت، او هم می‌خواهد برود رُم. و به اتواستاپی لبخند زد.
شیطان مرتب به راننده نگاه می‌کرد. سرانجام پرسید: «ما هم دیگر را نمی‌شناسیم؟»
آن یکی گفت: «فکر می‌کنم آخرین بار هم دیگر را توی بیابان دیدیم.» و با ملاطفت دست سوراخ سوراخ شده‌اش را بالا گرفت.
شیطان پرسید: «رُم چی کار داری؟»
راننده گفت: «می‌خواهم پاپ را بترسانم. خیلی وقت است که دیگر اعتقادی به من ندارد.»
شیطان پرسید: «من هم می‌توانم با تو بیایم؟»
راننده گفت: «با کمال میل. دو نفری قوی‌تریم.»
هر دو خندیدند و مسیح گازداد.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

ضرب المثل های ملل مختلف در رابطه با ازدواج
از ميان ضرب المثل هاي ملل مختلف و همين طور سخنان شخصيت هاي بزرگ جهان پيرامون ازدواج شصت مورد را انتخاب كرده ايم. بسياري از اين حرف ها جنبه شوخي و مزاح دارد اما تعداد ديگري از آنها شايد وصف حال من و شما باشد! همين طور قسمت ديگري از اين گفته ها مي تواند براي عده اي حكم كليد راهنما را داشته باشد.

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني)
2- مردي كه به خاطر '' پول '' زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي)
3- لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني)
4- زني سعادتمند است كه مطيع '' شوهر'' باشد. (ضرب المثل يوناني)
5- زن عاقل با داماد '' بي پول '' خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي)
6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي)
7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني)
8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني)
9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي)
10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي)
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي)
12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني)
13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني)
14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني)
15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي)
16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي)
17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي)
19- ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي)
20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط )
21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند)
23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي)
25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
26- با زني ازدواج كنيد كه اگر '' مرد '' بود، بهترين دوست شما مي شد. (بردون)
27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سوني اسمارت)
28- براي يك زندگي سعادتمندانه، مرد بايد '' كر '' باشد و زن '' لال ''. (سروانتس)
29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ '' شجاعت '' مي خواهد. (كريستين)
30- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. (اسمايلز)
31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. (فرانكلين)
32- خانه بدون زن ، گورستان است. (بالزاك)
33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو '' زنده '' مي شوند و اگر '' بد '' شد هر دو مي ميرند. (سعيد نفيسي)
35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! (تن)
36- شوهر '' مغز'' خانه است و زن '' قلب '' آن. (سيريوس)
37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم. (لرد لوچستر)
39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
40- با ازدواج، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش. (سينكالويس)
41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد. (پاستور)
42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. (سقراط)
43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن. (يكي از دانشمندان لهستاني)
44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . (آگاتا كريستي)
46- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند. (جانسون)
48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو)
50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت! (روزنامه نگار ايرلندي)
51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. (ضرب المثل اسكاتلندي)
52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن. (ضرب المثل آلماني)
53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني. (شارل بودلر)
54 – دوام ازدواج يك قسمت روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندي)
55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند. (ضرب المثل آلماني)
57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي. (ولتر)

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱.     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2.     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3.     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4.     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

در حاشیه ادعای پیروزی بعضی ها به خیال خودشان! پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 16:55
بانوی متجددی شیفته سواری و سوارکاری بود و مهتری داشت غلام نام ، که همه روزه در رکاب خانم سوار می‌شد. روزی اسب، بدقلقی آغاز کرد و همین که مهمیزِ خانم به شکمش آشنا شد. جفته‌ای پراند و پهلو داد و سوار نازک را، پیش از آن که به خود آید و تدبیری کند به زیر انداخت. پشت خانم به خاک رسید و پاها به هوا رفت و شلوار سواری که قضا را درست در این لحظه به بدترین صورتی از هم شکافته بود وجودش بی ثمر شد و نهفته را به تمامی آشکار کرد.

بانو که از دهانِ باز و چشمِ گرسنه و جهتِ نگاه مهتر خجل شده بود به شتاب برخاست و برای آنکه موضوع را رفع و رجوعی کرده باشد. بی این‌که پا در رکاب کند به یک خیز از زمین به زین جست و با غرور بسیار گفت:

-غلام! چابکی را دیدی؟

غلام که آن منظر بدین سادگی‌ها از برابر چشمانِ راه کشیده‌اش محو نمی‌شد آهی برآورد و گفت:

- دیدنش که، بعله، دیدم. اما اسمش را نمی‌دانستم که چابکیه!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

اردیبهشت ماه، ماه کتاب ایران است. بزرگترین رویداد فرهنگی ایران در نیمه دوم اردبهشت ماه هرسال با برپایی نمایشگاه بین الملی کتاب تهران همراه است. فرصت خوبی است که از آخرین، تازه ترین و غنی ترین کتابهای مورد علاقه هرچند کم چند جلدی تهیه کنیم. جایی میخواندم که بزرگمهر  حکیم گفته "هر نوشته ای ارزش یکبار خوانده شدن را دارد". بر این اساس من هم مصمم که امسال نیز در این نمایشگاه شرکت کرده و برحسب توان مالی چند جلدی کتاب تهیه کنم.

اینجا فهرست صد کتابی را نوشته ام که توصیه شده قبل از مرگ آنها را حتما بخوانید. آنها شاهکارهای دنیای کتاب هستند. حتما سعی کنید از این فهرست چند موردی را تهیه کنید!

در ابتدا نام نویسنده آورده شده سپس نام کتاب و در آخر کشور نویسنده.
اولین کتابی که حتما باید خوانده شود قرآن مجید، برنامه زندگی انسان است.
انسان موجودی نا شناخته : اثر الکسیس کارل: فرانسه
چينو آچه به- فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن- داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين- غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک- بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت- سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو- د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس- مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته- بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو- بيگانه : فرانسه
پل سزان- اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين- سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس- دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر- حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد- نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته- کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز- آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو- ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين- محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي- جنايت و مکافات – ابله – تسخيرشدگان – برادران کارامازوف : روسيه
جورج اليوت- ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون- مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو- مده آ : يونان
ويليام فالکنر- آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر- مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا- قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز- صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا
گيل گمش
يوهان ولفگانگ گوته- فاوست : آلمان
نيکلاي گوگول- نفوس مرده : روسيه
گونتر گراس- طبل حلبي : آلمان
گويمارس روزا- شيطان در راه : برزيل
کنوت هامسون- گرسنگي : نروژ
ارنست همينگوي- پيرمرد و دريا : آمريکا
هومر- ايلياد و اوديسه : يونان
هنريک ايبسن- خانه عروسک : نروژ
کتاب ايوب- فلسطين /اسرائيل
جيمزجويس- اوليس : ايرلند
فرانتس کافکا- مجموعه ي داستانها- مسخ – قصر : جمهوري چک
کاليداس- بازشناسي ساکونتالا : هند
ياسوناري کاواباتا- صدايي از کوهستان : ژاپن
نيکوس کازنتزاکيس- زورباي يوناني : يونان
ديويد. ه. لارنس- پسران و عشاق : انگليس
هالدور لاکسنس- مردم مستقل : ايسلند
گياکومو لئوپاردي- مجموعه ي اشعار : ايتاليا
دوريس لسينگ- دفترچه طلايي : انگليس
آستريد ليندبرگ- پي پي جوراب بلند : سوئد
لو خوان- دفتر خاطرات مرد ديوانه و ديگر روايت ها : چين
ماهابهاراتا : هند
نجيب محفوظ- بچه هاي محله ما : مصر
توماس مان- خانواده بودنبروک – کوه جادويي : آلمان
هرمان ملويل- موبي ديک : آمريکا
ميشل مونتاين- مقالات : فرانسه
السا مورنته- تاريخ : ايتاليا
توني موريسون- عشق : آمريکا
شيکيبو موراساکي- حکايتي از گنجي : ژاپن
روبرت موسيل- مرد بدون خاصيت : اطريش
ولاديميرنابوکف- لوليتا : روسيه / آمريکا
حکايات نيوله س : ايسلند
جورج اورول- 1948 : انگليس
اويد- دگرديسي ها : ايتاليا
فرناندو پسوآ- کتاب نا آرامي ها : پرتقال
ادگار آلن پو- مجموعه ي داستانها – آمريکا
مارسل پروست- در جستجوي زمان هاي از دست رفته : فرانسه
رابله- پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو- پدروپارامو : مکزيک
مولوي- مثنوي ( قرآن پارسي ) : ايران
سلمان رشدي- بچه هاي نيمه شب : هند/ انگليس
سعدي- گلستان : ايران
طيب صالح- کشش به سوي شمال : سودان
خوزه ساراماگو- کوري : پرتقال
ويليام شکسپير- هاملت – ليرشاه – اتللو : انگليس
سوفکلس- اديپ شهريار : يونان
استاندال- سرخ و سياه : فرانسه
لارنس استرن- تريسترام شندري : ايرلند
ايتالو اسوو- اعترافات زنوس : ايتاليا
جوناتان سويفت- سفرنامه گاليور : ايرلند
لئو تولستوي- جنگ و صلح – آناکارنينا- مرگ ايوان ايليچ و حکايات ديگر : روسيه
آنتوان چخوف- داستانها : روسيه
هزار و يکشب: هند / ايران / عراق / مصر
مارک تواين- هاکلبري فين : آمريکا
والميکي- رامايانا : هند
پابلوس ويرژيل- انئيد : ايتاليا
والت ويتمن- علف ها : آمريکا
ويرجينيا وولف- خانم دالووي – به سوي فانوس دريايي : انگلستان
مارگريت يورسنار- خاطرات آدرين : فرانسه
میکا والتاری- سینوهه پزشک مخصوص فرعون- فنلاند
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

اگر عمر دوباره داشتم می كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتري مى رفتم. از كوه هاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم هايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظات سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشى بيشتر می داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمی روم.
اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر می كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بيشتر جيم می شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگهاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب می رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر می شدم. به سيرك بيشتر می رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت اوضاع می كنند، من بر پا می شدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع می پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:
« شادى از خرد عاقل تر است »
اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم...
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

از نظر مهاتما گاندی (رهبر فقید هند) هفت چیز خوبی که بدون هم موجب خشونت می شوند عبارت بودند از:

۱- ثروت، بدون زحمت                  Wealth without work

۲- لذت، بدون وجدان        Pleasure without conscience    

3- دانش، بدون شخصیت Knowledge without character

4- تجارت، بدون اخلاق       Commerce without morality

5- علم، بدون انسانیت         Science without humanity

6- عبادت، بدون ایثار             Worship without sacrifice

7- سیاست، بدون شرافت       Politics without principle

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است. خشونتی که آن را "خشونت پنهان" می نامند.

جایی می خواندم که به این هفت عامل بدون همدیگر "گناهان مطلق" هم می گویند، که از نظر من تعبیر جالبی است.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

خر را معذور دار از گناه شنبه پانزدهم فروردین 1388 16:26

خر حکیمی مرد و یکی از دوستان او را نوشت :
خر ادیب مرد و به یاران گفتم :خر مرد و آن چه باید از دست برود، رفت .
آرى ! کسى که به آبرومندى بمیرد، به راحتى مرده است . و خرى که چون ادیب را جانشین داشته باشد، نمرده است .
حکیم در جواب نوشت :
چه بسیار مردم نادانى که مرا مى بینند که در طلب روزى روانم . مى گویند: مى بینم پیاده مى روى و هر پیاده اى ، در محنت مى افتد. مى گویم : خرم مرد، تو زنده و پایدار باشى !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
اگر بدانى که چه مى گویم ، مرا معذور مى دارى و اگر بدانم چه مى گویى ، تو را سرزنش نمى کنم اما، نمى دانى که چه مى گویم ، و مرا سرزنش مى کنى و من ، مى دانم که نادان هستى و ترا معذور مى دارم .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

جد تو، آدم ، بهشتش جاى بود      قدسیان کردند بهر او سجود

یک گنه چون کرد، گفتندش تمام   مذنبى ، مذنب ، برو! بیرون خرام 

تو طمع دارى که با چندین گناه     داخل جنت شوى اى رو سیاه ؟!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

هفت فرمان انوشيروان سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 16:4

پادشاه روم به انوشيروان دادگر نامه نوشت كه چه كردي كه هيچ كس در آن سرزمين با تو مخالفت نكرد. انوشيروان پاسخ داد كه هفت چيز:

  يكم، زبانم را از دشنام دادن بازداشتم .

  دوم، در امر و نهي به ديگران، سخن زشت و بيهوده نگفتم .

  سوم، به وعده‌هاي خود عمل كردم .

  چهارم، به هركسي بنابر شايستگي وي مقام دادم؛ نه برپايه‌ي آرزوي خودم .

  پنجم، مجرمان را براي ادب مجازات كردم نه از روي خشم خود.

  ششم، با داد و انصاف براي مردم ايمني ايجاد كردم .

  هفتم، خود را دوستي يکدل، براي مردم قرار دادم .

    ز شاهان كه با تخت و افسر بدند          به گنج و به لشكر توانگر بدند

  نبد دادگرتر ز نوشين‌روان                    كه بادا هميشه روانش جوان

  نه زو پرهنرتر به فرزانگي                    به تخت و بداد و به مردانگي

دليل فروپاشي فرمانروايي ساسانيان :

از برخي از آل‌ساسان پرسيدند كه چرا حكومت پس از سال‌هاي طولاني از دست شما بيرون شد؟ پاسخ دادند كارهاي بزرگ را كه لايق انسان‌هاي خردمند و بزرگ بود به انسان‌هاي كوچك داديم. سرانجام اهل تجربه و خرد ضايع شدند و پيران و بزرگان از ميان رفتند و كساني كه خردشان اسير هوا و هوس بود بر همه‌ي كارها چيره شدند و پادشاهي از دست رفت.    

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

چارلی چاپلین و نامه تاریخی وی به دخترش، ژرالدین چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 11:53

درباره چارلی چاپلین

هنرمند معروف " چارلی چاپلین " که پدر طنز جهان هم نامیده می شود با آثار صامت خود کلیه ملیت های دنیا را به خنده وادار می کرد. "چارلي چاپلين" يکي از نوابغ مسلم سينماست، هنرمندي كه در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهي را با طنز به باد تمسخر مي‌گرفت.  بدون شك چارلي چاپلين يكي از بزرگترين و بيادماندني ترين شخصيت هاي كمدي جهان به شمار مي آيد.بازيگري كه چه در دوران صامت سينما و در چه بعد از آن ؛ توانست با فيلم هاي درخشانش نام خود را براي هميشه در دنياي هنر ثبت كند.

 چارلی زماني که در اوج موفقيت بود با "اونا اونيل" ازدواج کرد و از او صاحب 7 يا 8 بچه شد ولي فقط يکي از اين بچه‌ها که "ژرالدين" نام داشت استعداد بازيگري را از پدرش به ارث برد و چند سالي است که در دنياي سينما مشغول فعاليت است و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي‌کنند. چندين سال پيش وقتي ژرالدين تازه مي‌خواست وارد عالم هنر شود، چارلي براي او نامه‌اي نوشت که در شمار زيباترين و شورانگيزترين نامه‌هاي گوياي دنيا قرار گرفت و بدون شک هر خواننده يا شنونده‌اي را به تفکر وادار كرده و به شخصيت والاي چارلي سوق مي دهد. با هم گوشه‌اي از متن اين نامه را مي‌خوانيم.

 

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش، ژرالدین

   ژرالدين دخترم!

اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي‌سلاح خفته‌اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت‌، به زحمت توانستم بي‌آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه‌روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو خيلي دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پرشکوه "شانزه‌ليزه" مي‌رقصي؟! شنيده‌ام نقش تو در آن نمايش پر‌نور و پر‌شکوه، نقش آن "شهدخت ايراني" است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و برقص! ستاره باش و بدرخش! اما اگر قهقهه تحسين‌آميز تماشاگران و عطر مستي‌آور گلهايي که برايت فرستاده‌اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه‌اي بنشين و نامه پدرت را بخوان! پدرت با تو حرف مي‌زند.

ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم. وقتي بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه‌ها گفتم. قصه زيباي خفته در جنگل، قصه اژدهاي بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم مي‌آمد، طعنه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتمش برو. من در روياي دختر خفته‌ام. رويا مي‌ديدم ژرالدين، رويا....... روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي‌ديدم به روي صحنه، فرشته‌اي مي‌ديدم به روي آسمان، که مي‌رقصيد و صداي تماشاگراني را که مي‌گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلي". آره من چارلي هستم. من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره‌پاره رقصيدم، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي‌رقصي. اين رقص‌ها  و بيشتر از آن، صداي کف‌زدن‌هاي تماشاگران، گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو آنجا برو! اما گاهي نيز بروي زمين بيا، و زندگي مردمان را تماشا کن. زندگي آن رقاصگان دوره‌گرد کوچه‌هاي تاريک را، که با شکم گرسنه مي‌رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي‌لرزد. من نيز يکي از اينان بودم ژرالدين! و در آن شبها، در آن شبهاي افسانه‌اي کودکي‌هاي تو، که تو با لالايي قصه‌هاي من، به خواب مي‌رفتي، و من باز بيدار مي‌ماندم در چهره تو مي‌نگريستم، ضربان قلبت را مي‌شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين؟ در آن شبهاي دور، بسيار قصه‌ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است‌:

داستان آن دلقک گرسنه‌اي که در پست‌ترين محلات لندن، آواز مي‌خواند و مي‌رقصيد و صدقه جمع مي‌کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده‌ام. من درد بي‌خانماني را چشيده‌ام. و از اينها بيشتر، من رنج آن دلقک دوره‌گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند‌، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي‌خشکاند را احساس کرده‌ام.

با اين همه من زنده‌ام و از زنده‌ها پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من به کار تو نمي‌آيد، از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خندانده‌ام و بيشتر از آنچه آنان خنديدند، خود گريستم. ژرالدين! در دنيايي که تو زندگي مي‌کني، تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه‌شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي‌آيي، آن تحسين‌کنندگان ثروتمند را يکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي‌رساند، بپرس، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه‌اش نداشت، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده‌ام، فقط اين نوع خرجهاي تو را، بي‌چون و چرا قبول کند. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي. گاه‌به‌گاه، با اتوبوس يا مترو، شهر را بگرد. مردم را نگاه کن، و دست‌کم روزي يکبار با خود بگو: "من هم يکي از آنان هستم". تو يکي از آنها هستي دخترم، نه بيشتر.

هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي‌شکند. و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن‌، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم، از قرنها پيش آنجا، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا رقاصه‌هايي مثل خودت را خواهي ديد، زيباتر از تو، چالاک‌تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده‌ي نورافکن‌هاي تئاتر "شانزه‌ليزه" خبري نيست. نورافکن رقاصگان کولي، تنها نور ماه است. نگاه کن! خوب نگاه کن! آيا بهتر از تو نمي‌رقصند؟ اعتراف کن دخترم. هميشه کسي هست که بهتر از تو مي‌رقصد، هميشه کسي هست که بهتر از تو مي‌زند و اين را بدان که در خانواده چارلي، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده که به يک کالسکه‌ران يا يک گداي کنار رود سن، ناسزا بگويد.

من خواهم مُرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي‌فرستم. هر مبلغي که مي‌خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي‌کني، با خودت بگو: "دومين سکه مال من نيست. اين بايد مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد". جستجويي براي اين نيازمندان گمنام نيست، اگر بخواهي همه‌جا آنها را خواهي يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف مي‌زنم، براي آن است که از نيروي فريبنده و افسونگر اين بچه‌هاي شيطان خوب آگاهم.

من زماني دراز در سيرک زيسته‌ام و هميشه و هر لحظه، بخاطر بندبازاني که برروي ريسماني بس نازک راه مي‌روند، نگران بوده‌ام، اما اين حقيقت را با تو مي‌گويم دخترم: مردمان بر روي زمين استوار، بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار، سقوط مي‌کنند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب، اين الماس، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي، چهره زيباي اشراف‌زاده‌اي تو را بفريبد، آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي، هميشه سقوط مي‌کنند. دخترم! دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه، اين الماس بر گردن همه ما مي‌درخشد .............. اما اگر روزي دل به مردي آفتاب‌گونه بستي، با او يکدل باش!. به مادرت گفته‌ام در اين باره نامه‌اي برايت بنويسد. او عشق را بهتر از من مي‌شناسد. و او براي تعريف يکدلي‌، شايسته‌تر از من است. کار تو بس دشوار است، اين را خوب ميدانم. به روي صحنه، جز تکه‌اي حرير نازک، چيزي بدن ترا نمي‌پوشاند. به خاطر هنر مي‌توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده‌تر و باکره‌تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند، برهنگي، بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده‌دار مي‌زنم. اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي‌داري. بد نيست اگر انديشه تو در اين‌باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگي. نترس! اين ده سال تو را پيرتر نخواهد کرد.....

می‌دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگی جاودانه با يکديگر دارند. با انديشه‌های من جنگ کن دخترم! من از کودکان مطيع خوشم نمی‌آيد، با اين همه پيش از آنکه اشک‌های من اين نامه را خيس کند، می‌خواهم يک اميد به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است و شب معجزه و اميدوارم معجزه‌ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می‌خواستم بگويم دريافته باشی. دخترم! چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نيز تلاش کن که حقيقتاً آدم باشی.

 سوئيس؛ 1963 

زندگی نامه کامل چارلی چاپلین در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

من کیستم؟ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 14:26

     من کیستم؟

مادرم مرا به خان روستا، «کنيز شما» معرفي مي کند.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زنها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خَرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي که دير به خانه مي آيد و چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

به راستی من کیستم؟ 

 منبع: روزنامه اعتماد

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

هفت نصیحت مولانا یکشنبه دوازدهم آبان 1387 11:47

•  گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن؛ مثل رود!

•  باشفقت و مهربان باش؛ مثل خورشید!

•  اگركسی اشتباه كرد آن را بپوشان؛ مثل شب!

•  وقتی عصبانی شدی خاموش باش؛ مثل مرگ!

•  متواضع باش و كبر نداشته باش؛ مثل خاك!

• بخشش و عفو داشته باش؛ مثل دریا!

• اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش؛ مثل آینه!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |