تبليغاتX
روزنوشتهای جابر نیک سیرت هشجين
نرخ تورم کشورها چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 8:42

Country

Inflation rate (consumer prices) (%)

Years

Japan

-0.3

2005 est.

Gabon

-0.1

2005 est.

Macedonia

0

2005 est.

Niger

0.2

2004 est.

Antigua and Barbuda

0.4

2000 est.

Cape Verde

0.4

2005 est.

Singapore

0.4

2005 est.

Saudi Arabia

0.4

2005 est.

Sweden

0.5

2005 est.

Armenia

0.6

2005 est.

Brunei

0.9

2004

Moldova

11.90

2005 est.

Russia

12.70

2005 est.

Iran

13.50

2005 est.

Ukraine

13.50

2005 est.

Nigeria

13.50

2005 est.

Costa Rica

13.80

2005 est.

Liberia

15.00

2003 est.

Ghana

15.10

2005 est.

Jamaica

15.30

2005 est.

Malawi

15.40

2005 est.

Serbia

15.50

2005

Haiti

15.70

2005 est.

Burundi

16.00

2005 est.

Venezuela

16.00

2005 est.

Afghanistan

16.30

2005 est.

Zambia

18.30

2005 est.

Burma

20.20

2005 est.

Angola

23.00

2005 est.

Guinea

25.00

2005 est.

Iraq

33.00

2005 est.

Zimbabwe

266.80

2005 est.

لیست کلیه کشورها

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

کتدن نه خبر؟!!! شنبه چهاردهم آذر 1388 8:52

کتدن نه خبر؟!!!

اصولاً ما عادت داریم بعد از سلام و تعارف معمول، از همه جا خبر بگیریم. برخلاف بعضی ها که دوست دارند در مورد آب و هوا صحبت کنند. نکته جالب توجه اینجاست که این علاقه و اشتیاق، متأثر از نوعی وابستگی عاطفی به وطن است که قابل تحسین می باشد، به عبارتی "حب الوطن، من الایمان". این یعنی هنوز رشته های مهر و محبت افراد با وجود دوری و غربت کاملاً از هم نگسسته است. ولی بعضی مواقع، لحن این جویایی جلوه ای دیگر می گیرد، مخصوصاًَ که از جایی غریب و بعید بخواهی خبری از هشجین بگیری! درست حدس زدید؛ همان جمله معروف و البته ناخوشایند: "کتدن نه خبر؟"

متاسفانه هستند بعضی از همشهریان ساکن پایتخت و مناطق دیگر، شاید از روی یک عادت کهنه و قدیمی و بدون توجه به حاشیه های این گفته بارها و بارها آنرا لابلای صحبتهای خود بکار می گیرند و تصمیمی برای تغییر گفتار و باور قدیمی خود ندارند!

در تعریف شهر اتفاق نظری وجود ندارد و در تعاریف بیان شده بر مواردی نظیر تعداد جمعیت، نوع فعالیت های اقتصادی، حوزه اداری و موارد دیگری اشاره شده است، لیکن در بعد جهانی برای شناخت شهر از روستا بیشتر بر تعداد جمعیت تاکید شده است. ولی به طور خلاصه شهر جایی است که دارای تاسیسات شهری و شهرداری باشد. که این امر مهم در سال 1370 در هشجین بنا گذارده شده است و هم اکنون جمعیت خالص شهر هشجین  5067 نفر با 21 مورد ادارات و موسسات دولتی می باشد و همچنین  در سال 1319، بخش خورش رستم رسماً با مرکزیت شهر هشجین شروع به فعالیت کرده و هم اکنون جمعیت این بخش 15204 نفر است و صدها دلیل دیگر. نتیجه ساده اینکه لااقل روستایی با جمعیت بالای 5000 نفر وجود ندارد و حداقل از منظر تعریف علمی، هشجین جزء دسته شهرهاست و زمانی روستا بود.

در یک مقایسه دیگر، شهرک های خوابگاهی حاشیه پایتخت که قدمت سکونت آنها به سالهای نه چندان دور برمی گردد، با افتخار شهر نام گرفتند و زندگی به ظاهر شهری دارند و فخر  و خروششان گوش فلک را کر کرده! اما دلیل این همه فخر و مباهات چیست؟ قرابت با پایتخت و گفتار متمایل به فارسی؟ یا ازدحام جمعیت و تعدد فرهنگها؟ در مقابل این موارد، آیا رواست که هشجین را با آن همه سبقه و قدمت، با آن همه افتخار و سربلندی، دهات بنامیم؟ قدر مسلم اینکه: دهات و روستا مرکزی مقدس و مایه برکت است و دهاتی بودن کسر شأن کسی یا قوم خاصی نیست و اینکه روحیه صادق دهاتی داشته باشیم از افتخارات است، ولی متاسفانه ادای کلام تحقیر آمیز است، به قول سهراب: واژه باید خود باد، خود باران باشد.

همشهریان عزیز! باور بفرمایید این لحن تحقیر آمیز نسبت به زادگاهمان و ساکنین آن، شایسته من و شما نیست و از غنای فرهنگ بی نظیرش و از بار ارزشی آن که سالیان سال سینه به سینه حفظ شده، می کاهد. حیف نیست آن همه خوبیها و خوبها که آنجا جمع اند را، با مشتی آهن و سیمان ترافیک یکی کنیم  و سکوت و  آرامش آنجا را  به رگبار هیاهو ببندیم و ترافیک شهرمان، ملاک شهری بودمان باشد!

مطمئناً این موضوع خوشایند هیچ کسی نیست و خوشبختانه هنوز هشجین کاملاً رنگ و بوی سرد شهری نگرفته است؛ شهری که دلها از هم فاصله دارند و همسایه ها از هم بی خبرند، ارزانی همان شهرنشینها.

درست است که این شهر کوچک خفته در دامن آرام آق داغ، با چهره ای عریان و خالی از امکانات و تسهیلات دولتی، شاید نشانی از شرمساری بعضی از مسئولینی باشد که در حق ساکنین آن بسیار کوتاهی کردند که این از موضوع بحث ما خارج است. با اینحال ما، هشجین را با همه بدیها و خوبیهایش دوست داریم و ترجیح می دهیم که ساکت باشیم و عمیق، تا آنکه بزرگ باشیم و بی ریشه! مهم ریشه هاست که قوی و محکم اند.

جابر نیک سیرت- روزنامه ابتکار، ضمیمه هشجین

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

بوق و موارد استفاده آن چهارشنبه یازدهم آذر 1388 12:57
بوق : صوتی ست نکره، که از درون قطعه ای از داخل اتومبیل یا موتورسیکلت یا وسیله نقلیه ی دیگر، خارج می شود. استفاده ی آن برای موارد زیر است:

یک- ارسال چند فقره فحش آبدار و ناسزای ابتکاری! به زمین و زمان و محتملاً راننده ی مخاطب.
دو- سلام و علیک با رفقا، اهالی محل، فک و فامیل.
سه – خداحافظی و وداع لوطی مآبانه با افراد مذکور در بند دو.
چهار – اعلام سبز شدن چراغ راهنمایی بصورت هوشمند و در کسری از ثانیه به راننده جلوئی.
پنج- ابراز شادمانی در کاروان عروس.
شش – خوشحالی از برد تیم فوتبال مورد علاقه.
هفت – خبر کردن کسی تا دم در بیاید، در این حالت رل زنگ خانه را بازی می کند.
هشت – اعلام تشکر از کسی که سهواً به شما راه داده.
نه – رفیق بازی، دختر بازی، معرفت بازی و اعلام حضور.
ده – و بالاخره هشدار به راننده ی دیگر در فرهنگلستان، که از آن به عنوان بلندگوی منویات درونی یاد شده است.

مثال : بوق بزن این مرتیکه بره جلو، بعد بوق بزن جواد اونور خیابون ما رو ببینه!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

درسهایی که امروز آموختم !!! دوشنبه نهم آذر 1388 11:55

آموختم که تنها نیازی که مرا کامل می کند، نیاز به خداست.

آموختم که در همه لحظات و در هر شرایطی به خدا ایمان داشته باشم.

آموختم  که دوست خوب مانند الماس است.

آموختم  که خدا تنها عشق است و عشق فقط خداست.

آموختم  که در اوج تنهایی خدا همیشه همراه من است.

آموختم  که وقتی ناامید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.

آموختم  که اگر راجع به چیزی نمیدانم با شهامت بگویم نمیدانم.

آموختم  که اگر به آنچه که نرسیدم، یعنی خدا بهتر از آن را برایم فراهم کرده است.

آموختم  که قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت و فرهنگ آن را در خود پرورش دهم.

آموختم  که مهم بودن خوب است، ولی خوب بودن از آن مهمتر است.

آموختم  که خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید، پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز بدست بیاورم؟

آموختم  که محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

آموختم  که اولین شرط رسیدن به هدف، علاقه است.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

تغيير عادت منفي به مثبت شنبه نهم آبان 1388 13:16
تغيير عادت منفي به مثبت

كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند.
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم..
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.
مثال:
به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود
به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد
به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود.
به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده
به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما
به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه
به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟
به جاي فقير هستم؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم
به جاي بد نيستم؛ بگوييم :‌ خوب هستم
به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست
به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم
به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود
به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه
به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش
به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم
به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم
شما هم مي‌توانيد به اين ليست مواردي رو اضافه كرده و براي ديگران بفرستيد...
وقتي بعد از مدتي همديگر را مي‌بينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل:
چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر مي‌آيي؟"، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟"، "چرا توهمي؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ....
بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم"، و .... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء ميكند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه مي‌شود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنیم.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

خداراشکر ... چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 10:45
- خدا را شکر که هر روز صبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.
- خدا را شکر که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم این یعنی او زنده وسالم درخانه است.
- خدا را شکر که گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم.
- خدا را شکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.
- خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.
- خدا را شکر که پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.
- خدا را شکر که باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم،این یعنی آنها زنده اند.
- خدا را شکر که باید برای خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.
- خدا را شکر که باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.
- خدا را شکر که خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.
- خدا را شکر که این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.
- خدا را شکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
- خدا را شکر که درپایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن را دارم..
- خدا را شکر که سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.
- خدا را شکر که باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.
- خدا را شکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.
- خدا را شکر که شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.
- خدا را شکر که می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.
- خدا را شکر دهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.
- خدا را شکر که من در سختی و آسانی شکرش را به جا می آورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم..
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه.....؟! رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

A friend دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 9:36

A friend

What makes a friend?
A friend
Is someone that everyone needs
A friend
Is that special one
A friend
Is someone you tell EVERYTHING
A friend
Is someone you never lie to
A friend
Can be a boy or a girl
A friend
Is someone that is always their
A friend
Will always listen to you
A friend
Always has input to give
A friend
Will never leave you in the dust
A friend
Will help you through the thick and the thin
A friend
Will always stand by your side
A friend
Will never let you down
A friend
Is someone everyone needs
What would you do if you didnt have a friend?

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

عاقبت درس نخواندن شنبه سی و یکم مرداد 1388 14:3

بنده به خاطر مشكلات زیادی كه داشتم نتونستم درس بخوانم و تو دبیرستان درس را طلاق دادم و رفتم سراغ زندگی. زدم توی كار بنائی و عملگی ساختمان. از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان.

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم. سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش! وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا. بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم! پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن مثل خودش!! بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون! بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند. بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید!چقدر بدم خدمتتون؟

منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم: همین؟

 گفت: بله

 گفتم:  میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم، اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟

گفت: نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!

گفتم: خانم شما دیگه آخرشی ها!

گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟

منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید پنج هزارتومن می ارزید!

 
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

كم هزينه ترين لذت هاي دنيا دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 11:52

اگرفقط بخواهيم كمي از زندگي لذت ببريم و نگاهمان را كمي بهتر كنيم بسياري از لذت ها نه وقت ‌زيادي مي خواهد و نه پول زيادي.

منتظر تغييرات زياد در روزي كه معلوم نيست كي باشد ‌نباشيم... در كوچك‌ترين اتفاقات، عظيم ترين تجارب بشر نهفته است . باور كنيد ...

‌1‌- گاهي به تماشاي غروب آفتاب بنشينيم

2-  سعي كنيم بيشتر بخنديم

3- تلاش كنيم ،كمتر گله كنيم

4- با تلفن ‌كردن به يك دوست قديمي، او را غافلگير كنيم

5 - گاهي هديه‌هايي را كه گرفته‌ايم بيرون بياوريم و تماشا ‌كنيم

6 - بيشتردعا كنيم

7- در داخل آسانسور و راه پله و... با افراد صحبت كنيم

8- هر از گاهي نفس ‌عميق بكشيم

9- لذت عطسه كردن را حس كنيم

10- قدر اين كه پايمان نشكسته است را بدانيم

11-‌ زير دوش آواز بخوانيم

12- سعي كنيم با حداقل يك ويژگي منحصر به فرد با بقيه فرق داشته باشيم

13- ‌گاهي به دنياي بالاي سرمان خيره شويم

14- با حيوانات و ساير جانداران مهربان باشيم

15- براي انجام ‌كارهايي كه ماه‌ها مانده و انجام نشده، در آخر همين هفته برنامه‌ريزي كنيم!

16- از تفكردرباره تناقضات لذت ‌ببريم

17- براي كارهايمان برنامه‌ريزي كنيم و آن را طبق برنامه انجام دهيم. البته كار مشكلي است

18- ‌مجموعه‌اي از يك چيز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و..) براي خودمان جمع‌آوري كنيم

19- در يك روز برفي با ‌خانواده آدم برفي بسازيم

20-   گاهي در حوض يا استخر شنا كنيم، البته اگر كنار ماهي‌ها باشد چه ‌بهتر

21- گاهي از درخت بالا برويم

22- احساس خود را در باره زيبايي ها به ديگران بگوييم

23 -گاهي ‌كمي پابرهنه راه برويم

24- بدون آن كه مقصد خاصي داشته باشيم پياده روي كنيم

25 - وقتي كارمان را ‌خوب انجام داديم مثلا امتحاناتمان تمام شد، براي خودمان يك بستني بخريم وبا لذت بخوريم

26- در جلوي ‌آينه بايستيم وخودمان را تماشا كنيم

27- سعي كنيم فقط نشنويم، بلكه به طور فعال گوش كنيم

28- ‌رنگ‌ها را بشناسيم و از آنها لذت ببريم

29- وقتي از خواب بيدار مي‌شويم، زنده بودن را حس كنيم

30- زير ‌باران راه برويم

31- كمتر حرف بزنيم و بيشترگوش كنيم

32-  قبل از آن كه مجبور به رژيم گرفتن بشويم، ‌ورزش كنيم و مراقب تغذيه خود باشيم.

 

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

ضرب المثل های ملل مختلف در رابطه با ازدواج
از ميان ضرب المثل هاي ملل مختلف و همين طور سخنان شخصيت هاي بزرگ جهان پيرامون ازدواج شصت مورد را انتخاب كرده ايم. بسياري از اين حرف ها جنبه شوخي و مزاح دارد اما تعداد ديگري از آنها شايد وصف حال من و شما باشد! همين طور قسمت ديگري از اين گفته ها مي تواند براي عده اي حكم كليد راهنما را داشته باشد.

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني)
2- مردي كه به خاطر '' پول '' زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي)
3- لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني)
4- زني سعادتمند است كه مطيع '' شوهر'' باشد. (ضرب المثل يوناني)
5- زن عاقل با داماد '' بي پول '' خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي)
6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي)
7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني)
8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني)
9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي)
10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي)
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي)
12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني)
13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني)
14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني)
15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي)
16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي)
17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي)
19- ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي)
20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط )
21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند)
23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي)
25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
26- با زني ازدواج كنيد كه اگر '' مرد '' بود، بهترين دوست شما مي شد. (بردون)
27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سوني اسمارت)
28- براي يك زندگي سعادتمندانه، مرد بايد '' كر '' باشد و زن '' لال ''. (سروانتس)
29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ '' شجاعت '' مي خواهد. (كريستين)
30- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. (اسمايلز)
31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. (فرانكلين)
32- خانه بدون زن ، گورستان است. (بالزاك)
33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو '' زنده '' مي شوند و اگر '' بد '' شد هر دو مي ميرند. (سعيد نفيسي)
35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! (تن)
36- شوهر '' مغز'' خانه است و زن '' قلب '' آن. (سيريوس)
37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم. (لرد لوچستر)
39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
40- با ازدواج، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش. (سينكالويس)
41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد. (پاستور)
42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. (سقراط)
43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن. (يكي از دانشمندان لهستاني)
44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . (آگاتا كريستي)
46- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند. (جانسون)
48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو)
50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت! (روزنامه نگار ايرلندي)
51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. (ضرب المثل اسكاتلندي)
52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن. (ضرب المثل آلماني)
53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني. (شارل بودلر)
54 – دوام ازدواج يك قسمت روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندي)
55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند. (ضرب المثل آلماني)
57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي. (ولتر)

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱.     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2.     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3.     آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4.     آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

Hit Hard، Hit Fast and Hit First دوشنبه یازدهم خرداد 1388 15:14

ببينيد؛ اين کاملا  واضحه که آدم بايد هميشه از دردسر اجتناب کنه و هرچقدر هم  از خودش مطمئن باشه،  زرنگی و صلاح هميشه اونه که از موقعيت هائی که "حتی پتانسيل خطر" داره، دور بشه... ولی تمام بحث ما از نقطه ای شروع ميشه که ديگه هيچ کاريش نميشه کرد و ما در اون موقعيت مقابله و رودر قرار داريم.. بنابراين اون بحث نصيحت گونه و اخلاقی رو کاملا ميزاريم کنار و بقول معروف مستقيم ميريم به قسمت هيجان انگيز و زد و خورد و دعوا و کتک کاری ماجرا... 

من اين بحث رو به سه قسمت مجزا تقسيم ميکنم، که البته بايد هرسه تا رودر يک آن تصميم بگيری و اجرا کنی برای يک دعوا و کتک کاری موفق...  عنوان اين بحث رو من فلسفه هنرهای رزمی گرفته ام بعلاوه تجربيات، آموخته ها و احساسات خودم...

الان لحظه ای هست که رودرروئی و دعوا، اجتناب ناپذير و قطعيه...

قانون اول: محکم بزن (Hit Hard):

اگر قراره ضربه ای بزنی، محکم بزن... هرچی زور داری بزار برای همون ضربه اول... فرض کن تو فقط همون يک شانس و همون يک ضربه رو داری که بزنی... آنچنان بزن که کار بعديت زنگ زدن به 999 باشه برای جمع کردن باقيمانده هاش... نقاط حساس بدنش رو هدف بگير... مثل گردن، مثل زانو، مثل دماغ... با کله برو تو صورتش و دماغش رو له کن...تا بخواد به خودش بياد تو رسيدی خونه... يا اگه مشت ميزنی بزن زير چشمش، تا يکی دوماه هر روز به يادته... اگه مذکره و مرد، با لگد و روی پا ، از پايين به بالا محکم بزن وسط دوتا پاش...يا اگه نزديکتری با زانو... زنها هم همينطور...خلاصه هرکدوم از اين کارها رو ميکنی، با تمام توان و قدرت اين کار رو بکن... شايد ديگه فرصت نشه...ممکنه جداتون کنن، ممکنه فرار کنه، ممکنه... نود درصد مواقع شما يه ضربه بيشتر نميتونی بزنی... پس تا ميتونی محکم بزن...که بعدا پشيمون نشی و دلت نسوزه... اينجوری يک عمر هر وقت يادش بيفتی کيف ميکنی.... قانون دوم: سريع بزن (Hit Fast):

بحث نکن... بحث نداريم... فحش و جر و بحث و منطق و اينجور چيزا رو بزار برای بعد از دعوا... همين که زديکش شدی، بدون اينکه حرفی بزنی يا اينکه حرفش رو گوش بدی، محکم با کله برو تو صورتش... بعد که پهن شد رو زمين حالا برو هرچی دوست داری باهاش صحبت کن... بايد اين ضربه ات اينقدر برق آسا و محکم و ناغافل باشه که شديداً غافلگير بشه و حتی فرصت فکر کردن که از کجا خورد هم پيدا نکنه...اين قانون رو حتی تو جنگهای نظامی هم رعايت ميکنن...تمام فکرت بايد اون ضربه باشه فقط، سريع و محکم... وقتی ضربه ات رو زدی حالا اگه دوست داری دادبيداد کن يا بحث کن مثلا... ولی اول اون ضربه رو بزن بعد...

قانون سوم: ضربه اول رو تو بزن(Hit First):

از همه مهمتر و حياتی تر برای يه دعوای موفق... نود درصد مواقع اونی که ضربه اول رو ميزنه برنده اس...بعدش يا جداتون ميکنن يا طرف مقابل ناک اوت ميشه...اگه ضربه اول رو خوردی تا بيای به خودت بيای خيلی طول ميکشه... مخصوصا اگه ضربه محکم باشه... اينه که ميگم معطلش نبايد کرد، حرف نبايد زد و امانش نبايد داد... تو ضربه اول رو محکم و دقيق و سريع بزن، احتمال نود درصد برنده ای...بدترين کار تو هر دعوائی اينه که اجازه بدی طرف مقابلت اول حمله کنه... اگر اون اول حمله کرد احتمالش زياده که کتک بخوری... اگر هم تو اول حمله کردی ولی حمله ات ضعيف بود يا تارگت ات و نقطه ای که حمله ميکنی بهش ضعيف باشه، باز به طرف مقابلت شانس برنده شدن دادی... عوامل ديگه ای هم ميتونه کمک کنه به تو، مثل آرام و متمرکز بودن... تنفس صحيح... مردمی که اطرافت هستن و جلب توجه شون بعد از دعوا... ولی درنهايت، بازم ميگم، آدم قوی و عاقل اونه که تا ميتونه از موقعيت خطرناک دوری کنه ولی در صورت اجبار، اگه قراره دعوا کنی، تعارف و سوسول بازی و منطق و فحش و حرف و بحث و غيره رو بزار کنار و دعوات رو بکن و اين سه نکته رو فراموش نکن که

Hit Hard، Hit Fast and Hit First

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

ویلون‌نوازی در مترو چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 8:26

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

داستانی کوتاه از منوچهر احترامی چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 8:8

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |