كسی كو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
همچنين پسوند هشجين نيز به دنبال نام خانوادگی ابهت ديگری به نام خانوادگی میبخشد و هشجينی بودنمان را پرافتخارتر میكند.
در يك تقسيم بندی كلي نامهای خانوادگی يا به عبارتی شهرتها، از يك منبع قديمی سرچشمه گرفته كه خود، نشانی بر اثبات گذشته همه خاندانهاست. بيشتر نامهای خانوادگی ايرانی مختوم به يای نسبت مانند مظفری، رمضانی، توكلی و آقايی و يا با عناوينی با عنوان ابراهيم پور، ستارزاده، پورعطا، شهبازيان و... نشأت گرفته از نام پدربزرگان و اجدادشان می باشند كه از نام كوچكشان گرفته شده است.
دسته ديگری از نامها مانند اصفهانی، عراقی ، نجفی، آذری و... مربوط به زادگاه نياكانشان میباشد كه در ساليان دور به هشجين مهاجرت نموده و در اين منطقه سكنی گزيده اند.
دسته سوم از نامها مانند دهقان، سياح، حداد، كارگر و... نشانگر شغل و پيشه اجداد و بزرگان آن تبار میباشد كه در قديم برای بيان شغل و نام شخص با همان نام خطاب میشدند.
دسته چهارم نيز شامل شهرتهايی مانند رستگار، شكيب، صداقت، مهربان و... هم نشأت گرفته از القاب، اخلاق و كردار نيك بزرگان اين خاندان میباشد.
دسته پنجم مربوط به نوادگان سادات و ائمه اطهار میباشد كه ميرمجيدی، علوی، انصاری، محمدی، مهدوی و... از آن جمله اند.
و اما شما دوست عزيز تا بحال به اين موضوع انديشيده ايد كه در كدام زمره از اين تقسيم بنديها قرار داريد؟ و نام و شهرت شما نشانه چيست؟
مسجد ولی عصر آذربایجان معیادگاه هشجینی های مقیم تهران
از آداب و عادات حسنه و در خور ستایشی که در دین مقدس اسلام به آن تاکید فراوان شده است، سنت شرکت در مراسم ختم اموات و ابراز همدردی با بازماندگان متوفی می باشد. طبق دیده ها و شنیده ها در مقایسه با سایر اقوام دور و نزدیک، مردم خورش رستم در این مورد نیز، گوی سبقت را از سایرین ربوده و همیشه نمایش عظیمی را با حضور خود در اینگونه مجالس به صحنه گذاشتند و از این بابت نیز باعث افتخار است. گذشته از اجر معنوی و ثواب اخروی این عمل سفارش شده که اظهار نظری در آن نمی کنیم، برای پرهیز از هرگونه سوء تعبیر تأکید می شود که این مقاله کوتاه صرفاً از منظر یک رفتار اجتماعی مورد اشاره قرار بگیرد.
بی تردید در عصر ماشینی، مشغله زندگی شهری مخصوصاً در کلان شهری مثل تهران، باعث کم شدن دیدارها و به تبع آن کمرنگ شدن روابط اجتماعی می گردد، و فرصت با هم بودن افراد به ندرت پیش می آید، مگر در مراسم سرور و شادی مانند اعیاد و جشنها، و پررونق تر از همه در مراسم ختم که اغلب در تهران در مسجد ولی عصر خیابان آذربایجان برپا می گردد.
دقیقا نکته جالب توجه اینجاست، خوشبختانه یا متاسفانه پرشکوهترین و عظیم ترین اجتماعات ما برای تازه شدن دیدارها و برقراری روابط خانوادگی و اجتماعی در قالب مراسم ختم اتفاق می افتد، البته همراه با اجر معنوی و ثواب صله رحم.
برنامه با هیجان و شور بی وصفی شروع شده و مراسمی در شأن و منزلت متوفی و بسیار محترمانه برگزار می شود. با اتمام مجلس ختم و با عرض تسلیت شرکت کنندگان و دلداری به منسوبین متوفی، لحظه دیداری که همه انتظارش را می کشیدند فرا می رسد و در چشم برهم زدنی گروههایی در محوطه و مقابل درب اصلی مسجد تشکیل، و صمیمانه همدیگر را در آغوش می کشند و با لبخندی بر لب، بعد از تعارفات مرسوم از خاطره ها می گویند، از خانواده ها می پرسند و از کار و کاسبی.
حیف که فرصت زیادی نیست و کسی هم برخلاف میل باطنی اش دوست ندارد این لحظات مغتنم را به راحتی از دست دهد چون به ندرت چنین فرصتی با چنین انبوه جمعیتی پیش می آید.! متاسفانه باید اعتراف کرد که بعضی ها اتفاقاً آخرین بار همانجا از دوستان و شاید از اقوام خود جدا شده اند و دیدار بعدی نیز احتمالاً در همان میعادگاه خواهد بود، مگر در مجالی دیگر در جایی دیگر.
اشتیاقی که همگان علاوه بر وظیفه دینی و عرفی خود برای شرکت در این مراسم دارند تا آنجایی است که بیشتر برنامه ها و امورات هفته جاری، شرکت کنندگان را تحت الشعاع قرار می دهد. اما این اشتیاق و حرارت شرکت در این محافل از کجا ناشی می شود؟
مطمئنا یاد و گرامیداشت اموات با موضوع بحث ما در تناقض نیست، لیکن زنده های مورد خطاب ما، نیازمندتر و بااهمیت ترند؛ چون هنوز در حال حیات بوده و حداقل این مقاله را می خوانند.
معتقد و معترفم باید به عرف جامعه احترام گذاشت، حتی می توان به اقتضای زمان و مکان در غلظت آن دست برد ولی هرگز نباید محتوای اصلی آن مورد تعرض قرار گیرد.
با این حال برای پاسخ به پرسش بالا می توان در شیوه و روال بعضی عادات و آداب در بلند مدت تغییراتی ایجاد کرد و پاسخی به افراد ذاتاً مدنی الطبع ارائه داد، که خواستار حضور در اجتماعات فرهنگی و اجتماعی هماهنگ هستند. اما چاره چیست و چه باید کرد؟
خوشبختانه این خلأ فرهنگی و ناهماهنگ اجتماعی توسط همگان احساس می گردد و تنی چند از فرهیختگان دلسوز و متعهد سرزمین مادری مقیم پایتخت را بر آن داشته، تا با تشکیل کانونی فرهنگی به نام "کانون فرهنگی آق داغ" به این جریانات سمت و سو داده و در قالب سازمانهای مردم نهاد (NGO) فعالیت خود را در زمینه اشاعه فرهنگ بی نظیر آن خاک پاک، با برگزاری همایشها و نشستهای مستمر و انجام فعالیتهای فرهنگی مانند چاپ و انتشار مجلات و روزنامه ها و راه اندازی وب سایتها این امر مهم را عملیاتی و به منصه ظهور برسانند. از اقشار مختلف جامعه فهیم خورش رستم نیز انتظار می رود که موضوع را مجدانه پیگیری و در جلسات هماهنگی حضور فعال داشته و ازکمک های فکری، قلمی و مالی به این مجموعه دریغ نورزند.
به نقل از نشریه آق داغ
به بهانه سفيدپوش شدن قله زيباي آق داغ يا اگر گزاف نباشد به عشق آن سرزمين مادري كه وقتي آنجا هستم ، زندگي برايم رنگ و معنايي ديگر دارد؛ در كنار پدر و مادر عزيزتر از جانم، در جوار دوستان بهتر از گلم، در آغوش آق داغ ايستاده استوار ، در دامن پربركت قزل اوزن خروشان ناآرام و شبهاي سرشار از سكوت، كه با هيچ لذتي در دنيا برايم برابري نمي كند؛ لوگوي وبلاگم را مزين به تصويري از قله "آق داغ" و مطلع "منظومه آق داغ" سروده مهندس رمضانی نمودم.
"آق داغ" ای آینا شافاق قاعیده سی،
ائللرون خاطیره سی، آدّیم آدّیم برکت هم دره سی، هم سره سی
قویون اوتلار یاماجوندا هم آقی هم قره سی،
اوچ رقم کهلیک اوچاللار دالیسیندا فره سی . . .
سپاس و ستايش
پروردگار متعال را كه زبان را ترانه سرای روان قرار داد و قلم را صحيفه نويس
ارزشهاي الهي آن. آنچه از زبان مي تراود چكيده انديشه است و آنچه از قلم بر دفتر
اثر مي كند تبلور احساس و انديشه. و اين چنين است كه قلم را رسالتی است و نگارنده
را حرمتي.
به رسم کهن نامه های قدیم سلام!
اسم تنها نشانه ای است برای تشخیص … من جابر نیک سیرت هستم، از خاک پاک "هشجین" و از دامن پربرکت "آق داغ" .!!!
تيزدولت، صعب هيبت، نيک سيرت، خوب سان پاک اصل و راددست و شرمگين و نيکخوي
هر آنچه که اینجاست ذهنیات و علایق من است، در آن لحظه که خودم هستم و می اندیشم، خواب نیستم, شاد نیستم, غمگین نیستم و آزاد نیستم! این وبلاگ حاوی مطالبی است که مي خواهم مشق کنم. مشق دل ! مشق دیده ! مشق آگاهی! مطالبی که می خوانم، می بینم و می شنوم و فکر می کنم ارزش نوشته شدن، خوانده شدن و دیدن را دارند. این وبلاگی است برای نوشتن روزنوشت هایم،تلخ نوشته هایم، تجربیاتم و گاهاً خاطراتم ؛ محلی برای گفتن آرزوهایم؛ دردهایم؛ اشکهایم و لبخندهایم، اینجا مانند دفتر خاطراتی است برای نگارش آنچه در زندگی برایم اتفاق می افتد و گاهی هم اتفاق نمی افتد.




