A friend
What makes a friend?
A friend
Is someone that everyone needs
A friend
Is that special one
A friend
Is someone you tell EVERYTHING
A friend
Is someone you never lie to
A friend
Can be a boy or a girl
A friend
Is someone that is always their
A friend
Will always listen to you
A friend
Always has input to give
A friend
Will never leave you in the dust
A friend
Will help you through the thick and the thin
A friend
Will always stand by your side
A friend
Will never let you down
A friend
Is someone everyone needs
What would you do if you didnt have a friend?
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع بارهای دست به نای جان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
خــامه بـــه خون خود
زدم، بلکه خبر بــه خان رسد بس کــه تــو ظلم می کنی
مرده به الاَمان رســـد دیــر نباشد آنـــکه
ایـــــن، بغـض هـــزاره بشکنــد هــــر کــه بـر آورد ز
دل، هر چــه که بر زبان رســد می چــکد آبروی مـی، از لـــب شیـــر خواره گان ! اهل طــــرب نشسته
تــــا، دولت این و آن رســـد طـــی شــــــده دور
دلبری، عهــــد عزیز پــــــروری یـــوسف مـا بــه چـــاه
غم، مانده که کاروان رسد میــوه بــــاغ غفلتم، چــــــاره ز ریشه کـــــن مــرا تـــا سگ پیر می کشی،
نوبـــــت روبـــهان رســد خـــان و خلیفه می خورد! میــر و مــــراد می برد ! ســـاده رها نمی کند
هــر کــه بــه آب و نان رسد بنـــد ادب
بــــریــــده ای! پــــــرده ما دریـــــده ای ! شحنه بترس از آنکه
ایــن، کارد به استخوان رسد

اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن.
This poem was written by a teenager with cancer.
این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
She wants to see how many people get her poem.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.
It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital.
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است.
It was sent by a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.
SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever watched kids ?
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید؟
On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
Or listened to the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
شعر کامل را از ادامه مطلب بخوانید....
ادامه مطلب
شعر کوتاه و ساده زیر توسط يك كودك آفريقايي در حالی سروده شده است که نامزد دريافت جايزه بهترين شعر سال 2005 شد.
When I born, I Black
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black.
And you White fellow,
When you born, you pink
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray
And you calling me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد!
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
وارلی ایله یوخسول
بیر وارلی ایله یوخسول
بحث ائله دیلر
وارلی دئییر: بوگون
دؤران بیزیم دیر
هر نه دئسم سؤزوم دالی قاییتماز
سؤز بیزیم
دیر وصف داستان بیزیم دیر
یوخسول دئییر: وارلی، عجب سؤز دئدین
اؤزون توتوب دئمه
دؤران بیزیم دیر
دونیا هامیمیزا کاروانسرادیر
هئی یوک
لنیب گئدن کاروان بیزیم دیر
وارلی دئییر: گولدان اوسته گولوم وار
جیبیم دولو مشکل آچان پولوم وار
هریانا ایسته سم آچیق یولوم وار
گزرم دؤوره نی جهان بیزیم دیر
شعر کامل را از "ادامه مطلب" بخوانید.
ادامه مطلب
کمال همنشین
شبی در محفلی با آه و سوزی شنید ستم ز مرد پاره دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی «گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم»
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دلپذیری «بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دل آویز تو مستم»
همه گلهای عالم آزمودم ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت و شنودم «بگفتا من گلی ناچیز بودم
و لیکن مدتی با گل نشستم»
گل اندر زیر پا گسترده پر کرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد «کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم»
بعد از تامل در قطعه بالا بی اختیار یاد این جمله افتادم:
٬سیب از سیب رنگ می پذیرد آدمی از آدمی فرهنگ٬
دو غزل از صوفی بلخ
عـــاشق
شده ای دل ســـودات مبارک بــاد
از جـــا و مــکان
رستی آنجات مبـارک باد
از هردو
جـهان بگذر تنـها زن و تنها خور
تا ملک و ملــک گویند : تنهات مبـارک
باد
ای پیش رو
مــردی امــروز تو بـرخوردی
ای زاهـــــد فردایــی فـردات
مبـــارک بــاد
کفرت همگی
دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا
شده ای کلـــی حلـــوات مبــارک باد
در خــانقه
سیــــنه غــوغــاست فقــیران را
ای سینه بــــی کینه غوغــات مبــارک
باد
این
دیـــده دل دیـــده اشکـــی بد و دریا شد
دریاش همی گوید : دریــــات مبـــارک
باد
ای عاشق
پنهانــــی آن یـــار قریـــنت بــــاد
ای طـــالــب بــالای بــالات
مبــــارک بــاد
ای جــــان
پسندیـــده جـــوییده و کـــــوشیده
پـــرهات
بـــروییده پــــرهات مبـــــارک باد
خامش کن و
پنهان کن بازار نکو کـــــردی
کالای عجب بـــردی کـــالات
مبـــــارک باد
نوح تـوئي , روح تـوئي , فاتح و مفتوح تـوئي سينه مشروح تـوي , بر در اسرار مـرا
قطره توئي , بحر توئي , لطف توئي , قهر تـوئي قند تـوئي , زهر تـوئي , بيش ميازار مـرا
روز تـوئي , روزه تـوئي , حاصل در يـوزه تـوئي آب تـوئي , کوزه تـوئي , آب ده اين بار مـرا
اين تن اگر کم تندي , راه دلم کم زنـدي راه شـدي تا نبـدي , اين همه گفتار مـرا


