خدمت با سعادت فرمان اسدزاده رسیده مشرف باد.
پس از تقدیم و عرض سلام و ارادت بندگی امیدوارم كه سلامتی حاصل است و اگر هم بوده باشد از دوری و مفارقت شماست. در ثانیاً اگر بخواهید از احوالات این جانبان بوده باشید. چندروزی است از گرما جانمان درمی آید. و همچنین به گولباجی باباخان خوداشوكور تراب آلماس اروج سلام دارم. گولاب هم اگر از نظام آمده، سلام است به شكر خدا در تهران وضع من خوب است. روزانه به قدر یك هزار تومان مداخل دارم خب از دست ده راحت شدم.
یادت هست با هم می نشستیم من میگفتم خدایا! به بینی كی از دست ده راحت می شویم. چطور كه گفته بودم آنطور شد. خدا بركت بدهد به كسب حلال، سیگار می فروشم. بادكنك می فروشم. شیر خوشك می فروشم. بله خدا به روزی ضامن است شبها نیز نایلون جمع می كنم. به پول می كشم و یك چرخ دستی حمالی هم خریده ام. اولی را دزدیدند. حالا شب ها با زنجیر به چراغ برق می بندم. آنجا پارك می كنم. و همچنین پسر آدی شیرین هم تازگیها از كارخانه چیت سازی بیرون شده، در میدان ونك در جلو ماشین ها دستش را می لرزاند گدائی می كند. به او پول زیاد می دهند او درآمدش از همه ما بیشتر است. در ضمن بچه های كورخودوو چلاغ غولامحسین هم در میدان رسالت و امام حسین گدائی می كنند. واقعا اگر گدائی نبود آبروی آنها رفته بود.
ثانیاً یك روز امان از زمین من هم مواظبت باشید. عید در جلو است می آیم به پول می كشم و همچنین فارسی را زیاد یاد گرفته ام با بچه هایم فارسی می گویم. بلكه ان شاالله الرحمن ما كه آدم نشدیم آنها آدم بشوند. خدا رحمت كند پدرم همیشه در ده به من می گفت از تو هیچی در نمیاد و هیچی هم نمی شوی. در ثانیاً ده خیلی به دلم افتاده است. مدت هاست جان می اندازم به ده بیایم. فلك نمی گذارد. در ثانیاً وضع تهران خیلی قاریشمیش است سگ صاحبش را نمی شناسد. همچنین كه هر روز در حلبی آباد با همسایه ام دعوا داریم. البته او آدم دعواگیر و شری است. یك هفته پیش با همدیگر سخت گلوكوبی كردیم. به بدجائی رسیدیم . او حرف لاتایر زد بعد هر چی گفت! منهم ناراحت شدم گفتم: فلان فلان دراز حرف نزن. البته او سر نیفتاد. بله پدرم به شما بگوید پس از چكیش بركیش زیاد به كلانتری رفتیم. چه سرت را درد بیاورم این دعوا در آخر به من چهار هزار تومان نگاه كرد خلاصه 4 هزار تومان درجا ایستاده عرق كردم ضمناً در كلانتری با یك پاسبان گنده و چاق كه از دهات میانه است وسطم ساز شده است. عشقعلی پاسبان معروف است. عین گامیش خه نه یی است . او بمن به شوخی پیچیدگی می كرد. منهم به او پیچیدگی می كردم. می گفتم ماشاالله جناب سركار خیلی به بدن نگاه می كنی؟ او هم میخندید می گفت كاش من هم مثل تو لاغر بودم.
می گفت اروجعلی چند سال است تهران هستی. می گفتم زیاد. می گفت ماشاالله فارسی خوب میگویی. عشقعلی به من می گفت اروجعلی چرا با همسایه ات به راه نمی روی؟ همیشه با هم دعوا می كنید. گفتم چرا جناب سركار به راه نمی روم. من فقیر هستم. من كه با او دعوای مال پدر ندارم. او تقصیر از خودش است چطوریكه عادت دارد همیشه به آدم سیاه بمالد. اسم بگذارد. افترا به بندد. اصلاً گناه در من نیست. همسایه ام هم می گفت جناب سروان دروغ می گوید. بچه های او به بچه های من آفتاب می دهند نور نمی دهند. روز ما از دست این قره چی ها سیاه است. یكساعت دیگر با او گلوكوبی كردیم. هرچقدر هم نگهبان گفت كه آشتی كنیم رضایت ندادم گفتم قانون می داند! آخر هم نگهبان عصبانی شد گفت اصلاً به بینم؟ شماها منو پیچانده اید یا خودتان را . من هم برملاسی حرف خودم را زدم گفتم جناب سركار، تمیز حرف بزن! با دهنت حرف بزن! اسلامی حرف بزن! بعداً فهمیدم كه از آدمهای همسایه كه در بهداری سوزن زن است پارت بازی كرده اند. من دیدم حقم می سوزد گفتم جناب سركار از من به تو از تو به خدا با حق دیوان بكن. خدائیش قضاوت بكن تو اصلاً به بین دندان من می گیرد! آدم باید با كور نان بخورد خدا را نظر بگیرد. ضمناً مرا به جیب نگذار من یك زمان پدرم كدخدا بوده همه كاره ده بوده .
یكدفعه دیگر هم چه سرت را درد بیاورم در داخل اتاق با همسایه ام دست به یاخه شدیم. حیف شد مثل ده چوب نبود واللا بترش را به سرش وارونه می كردم. خلاصه یك نفر مامور دیگر آمد به هر دو ما حرف بد زد. فوحش داد گفتم جناب سركار تمیز حرف بزن با دهنت حرف بزن. خدا بگذارد. شما مامور دولت هستید. چرا اسلامی حرف نمی زنی. گفت مگر من با كجایم حرف می زنم! گفتم خلاصه می گویم با دهنت حرف بزن. تمیز حرف بزن.من دیدم كارم خیس است ممكن است به من پرونده درست بكنند. گفتم سركار والله تقصیر از من نیست امان است! مرا از دست این همسایه بی خدا تمام كن، چه سرت را درد بیاورم. بالاخره بعد از یك هفته در دادسرا از هر دو ما التزام گرفتند از زبانمان كه دیگر عوا نكنیم.
چه سرت را درد بیاورم عید در جلو است جان می اندازم كه بیایم. راجع به خانواده ام هم به شكر خدا همه شان كار پیدا كرده اند. خدا یك لقمه نان حلال می رساند. فقط قنبر با یك عده ناباب مصاحب شده حدود سه ماه است با چند نفر جیب گیر در حبس است و عملی شده. من هر چه می گفتم آخر قدت را به زمین فرو كنم. از این آدمهای ناباب دست بكش گوش نكرد. از دیگر بچه هایم شوكور در نانوایی كار می كند. او هم سال پیش یك دختر را دوانید آخرش هم او را خرید. عوض شاگرد شوفر است. دنیامالی شب ها نایلون جمع می كند می فروشد. قدرت در جلو پارك لاله بادكنك می فروشد.
دیگر مزاحم نمی شوم و نیز به قولو بگو ایندفعه پشت گوشت را می بینی برایت پول بفرستم در خاتمه پیغام بده پسر غولامعلی هنوز از او خبری نیست. پیدا نشده است. سرت را چه درد بیاورم. چه روزهایی در ده داشتیم جوان بودیم ناخیر می چراندیم. الاغ مشهدی قهرمان یادش بخیر. بالاخره راحت شده ام فقط در تایستانها از گرما جانمان در می آید. والسلام …
خداحافظ و نگهدار شما.
توضیح: اسامی و اشخاص این نامه هیچ ارتباطی با همشهریان ما ندارد.
This letter was written by an employee of the NIOC (National Iranian Oil Company) back in the ۱960's to his American boss, Mr.Hamilton. Read and enjoy!!!
Dear Mr.Hamilton,
I, the undersigned, have worked in the NIOC in Masjed-Solyeman for three years, but since Mr.Ahmadi transferred here everything has changed. I don't know "what a wet wood I have sold him" that from the very first day he has been "pulling the belt to my lift" With all kinds of "cat dancing" he has tried to become the "eye and the light" of Mr.Wilson. He made so much "mouse running" that finally Mr.Wilson "became donkey", and appointed Mr.Ahmadi as his right hand man, and told me to work "under his hand".
Mr.Wilson promised me that next year he would make me his right hand man, but "my eye did not drink water", and I knew that all these were "hat play", and he was trying to put a "hat on my head" I "put the seal of silence to my lips" and did not say anything. Since that he was just "putting watermelon under my arms" Knowing that this transfer was only "good for his aunt", I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit altogether. I said "you saw camel, you did not see camel"... .but he was not "getting of the devils donkey".. ."what headache shall I give you" I am now forced to work in the mail house with bunch of "blind, bald, height and half height" people. "Imagine how much my aaaburns".
Now Mr.Hamilton, "I turn around your head" you are my only hope and my "back and shelter"... ."I swear you to the 14 innocents" please "do some work for me"...."in the resurrection day l'll grasp your skirt".... "I have six head bread eaters" I kiss your hand and legs".
Your servant
--
Yours Sincerely
Masoud Amiri
یاد آن دوره شیرین زکف رفته به خیر!
یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر!
آیا از دوران کودکی خود یادگاری را نگه داشتید مثل دفتر مشقی دفتر نقاشی اسباب بازی یا عروسکی؟
من هم مانند بیشتر مردم فقط خاطره ها را در ذهن دارم دریغ از یک یادگاری!!
آیا شخصیتهای کارتونی زیر را در خاطر دارید؟ چه احساسی پس از دیدن تصاویر پیدا می کنید حتما برایم بنویسید!

ادامه مطلب


