تبليغاتX
روزنوشتهای جابر نیک سیرت هشجين
خداراشکر ... چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 10:45
- خدا را شکر که هر روز صبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.
- خدا را شکر که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم این یعنی او زنده وسالم درخانه است.
- خدا را شکر که گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم می آورد که اغلب اوقات سالم هستم.
- خدا را شکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.
- خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.
- خدا را شکر که پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.
- خدا را شکر که باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم،این یعنی آنها زنده اند.
- خدا را شکر که باید برای خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.
- خدا را شکر که باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.
- خدا را شکر که خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.
- خدا را شکر که این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.
- خدا را شکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
- خدا را شکر که درپایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن را دارم..
- خدا را شکر که سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.
- خدا را شکر که باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.
- خدا را شکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.
- خدا را شکر که شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.
- خدا را شکر که می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.
- خدا را شکر دهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.
- خدا را شکر که من در سختی و آسانی شکرش را به جا می آورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم..
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

نامهای خانوادگی ما هشجینیها یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 12:1
نامهای خانوادگی ما هشجینیها

كسی كو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر

قريب به یکصد سال پيش كه مامور ثبت احوال، نامهای خانوادگی را برای همگان رسمیت میداد، ظاهراً مامور وقت لطف زيادی به هشجينيها داشته و بامسماترين نامهای خانوادگی را در دفتر سجلی اداره ثبت احوال برای ما ثبت كرده است. شايد تا بحال كمتر كسی به اين موضوع فكر كرده باشد اما مسافرینی كه از ساير مناطق به هشجين سفر میكنند و یا غربیه های نیز در اولین برخورد، از تنوع و پرمحتوايی شهرتها سخن میگويند. اكثر نامهای خانوادگی  نشأت گرفته از نام كوچك بزرگان يا اخلاق و رفتار آنهاست كه اين خود سند محكمی برای ثابت كردن پيشينه و ميراث با ارزش گذشته هشجين میباشد. اسامی مانند پاكنفس، حق شناس، اميدوار، ارجمند و... بيشتر به چشم می خورد تا شهرتهايی نظير آب زيركاه، روغنی زنجانی، بسترخاكی، و سرتراش و ...
همچنين پسوند هشجين نيز به دنبال نام خانوادگی ابهت ديگری به نام خانوادگی میبخشد و هشجينی بودنمان را پرافتخارتر میكند.
در يك تقسيم بندی كلي نامهای خانوادگی يا به عبارتی شهرتها، از يك منبع قديمی سرچشمه گرفته كه خود، نشانی بر اثبات گذشته همه خاندانهاست. بيشتر نامهای خانوادگی ايرانی مختوم به يای نسبت مانند مظفری، رمضانی، توكلی و آقايی و يا با عناوينی با عنوان ابراهيم پور، ستارزاده، پورعطا، شهبازيان و... نشأت گرفته از نام پدربزرگان و اجدادشان می باشند كه از نام كوچكشان گرفته شده است.
دسته ديگری از نامها مانند اصفهانی، عراقی ، نجفی، آذری و... مربوط به زادگاه نياكانشان میباشد كه در ساليان دور به هشجين  مهاجرت نموده  و در اين منطقه سكنی گزيده اند. 
دسته سوم از نامها مانند دهقان، سياح، حداد، كارگر و... نشانگر شغل و پيشه اجداد و بزرگان آن تبار میباشد كه در قديم  برای بيان شغل و نام شخص با همان نام خطاب میشدند.
دسته چهارم  نيز شامل شهرتهايی مانند رستگار، شكيب، صداقت، مهربان و... هم نشأت گرفته از القاب، اخلاق و كردار نيك بزرگان اين خاندان میباشد.
دسته پنجم مربوط به نوادگان سادات و ائمه اطهار میباشد كه ميرمجيدی، علوی، انصاری، محمدی، مهدوی و... از آن جمله اند.
و اما شما دوست عزيز تا بحال به اين موضوع انديشيده ايد كه در كدام زمره از اين تقسيم بنديها قرار داريد؟ و نام و شهرت شما نشانه چيست؟
جابر نیک سیرت، 5 دی 83

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

غمگین شدم، چون قلبم خالی نیست! دوشنبه بیستم مهر 1388 5:3

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

دوچرخه دوشنبه سیزدهم مهر 1388 10:48

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که واسه تولدت این دوچرخه رو برات بگیریم؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک: سلام خدای عزیز! اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستار تو بابی.

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو: سلام خدا! اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی.

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه: سلام خدا! اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم، ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی، قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت: خوب برو، ولی قبل از شام خونه باش!

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست، وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار: سلام خدا! مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

چه كشكي چه پشمي؟ شنبه یازدهم مهر 1388 9:48
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد.
برگرفته از  كتاب كوچه
    احمد شاملو

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |