1.فونت درشت!
برخی فکر میکنند که استفاده از فونت با اندازه درشت برای نوشتن مطالب توجه خواننده را بیشتر جلب میکند. البته این تفکر درستی است اما نه وقتی که همه مطالب وبلاگ با فونتهایی با سایز درشت نوشته شده باشد. خواندن مطالب وبلاگ با فونت درشت مثل خواندن روزنامه ای است که همه مطالب آنها با فونتی هم اندازه تیتر صفحه نخست نوشته شده باشد. استفاده از فونتهای با اندازه درشت معمولا نشان از تازه کار بودن نویسنده وبلاگ در دنیای وب و اینترنت است.
2.موزیک در وبلاگ
این دیگر تازه کار و حرفه ای ندارد و به هرحال برخی از وبلاگ نویسان بر این اعتقاد هستند که خوانندگان وبلاگ ایشان در هنگام خواندن مطالب برای حفظ سلامتی هم که شده بایستی کمی برقصند! بنابراین یک آهنگ شش و هشت را انتخاب میکنند و با کمک دوستان حرفه ای تر کاری میکنند که خواننده وبلاگ به محض باز کردن وبلاگ ایشان محکوم به شنیدن موسیقی مورد علاقه نویسنده شوند. گاهی هم موسیقی وبلاگ از نوع سنتی یا حماسی ، بنیامینی و ... انتخاب می شود. اما باور کنید شنیدن ناخواسته موسیقی از هر نوعش همیشه هم جالب نیست ، بخصوص وقتی خواننده در ساعت دو بامداد و وقتی همه خوابند در اتاق تاریک نشسته و ناگهان اسپیکر کامپیوتر همه خانواده را به رقص می آورد! یا اینکه چند وبلاگ با هم باز شده و هر کدام ساز خود را می زنند یا اینکه خواننده وبلاگ در حال گوش دادن به موسیقی یا رادیوی مورد علاقه خود است ، در این حالات موسیقی وبلاگ تنها یک مزاحم آزار دهنده خواهد بود. به خاطر داشته باشید خوانندگان وبلاگ برای خواندن مطالب شما به وبلاگتان می آیند نه شنیدن موسیقی! اگر مایل به نمایش سلیقه خود را در انتخاب موسیقی برای خوانندگان وبلاگتان هستید می توانید کنترل مدیا پلیر یا لینک مستقیم فایل موسیقی را در وبلاگ قرار دهید تا کاربر به انتخاب خودش به موسیقی گوش فرا دهد!
3.جاوا اسکریپت
شما شاهکارید! جدی میگویم! وقتی وارد وبلاگتان می شوم پنجره ای باز شده با نمایش پیامی به من خوش آمد می گوید و بعد پنجره وقت بخیر باز میشوند گاهی هم اسم پرسیده می شود تازه وقتی هم میخواهم پنجره مرورگر اینترنت را ببندم پنجره ای باز میشود و پیغام میدهد که "کجا ؟ بودی حالا!"، "خداحافظ عزیز" یا "زود رفتی رفیق وای میستادی چایی دوم" ! تازه وقتی وارد وبلاگتان میشوم از زمین و زمان گل می ریزد و کلی ستاره هم در مرورگر اینترنت به دنبال نشانگر ماوس هستند در ضمن هزار تا نوشته متحرک هم در بالا و پایین و چپ و راست در حال موج زدن هستند! نگفتم شما شاهکارید! معلومه کارتان خیلی درسته و کلی کامپیوتر بلد هستید! اما راستش من فقط!... فقط آمده بودم آخرین مطالب وبلاگت را بخوانم که آنهم با این همه گلریزان در وبلاگت نشد.
4.نظر دهی بی معنا
من عاشق اینکار هستم! اینقدر که به خاطر همین کار مدتی در آسایشگاه به سر بردم! فقط کافیست یک پست در وبلاگم ثبت کنم آنوقت در بخش نظرات هزار تا وبلاگ که حتی مطالب آنها را دنبال نمیکنم یک نظر می گذارم که "وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن!" البته چون جدیداً این متن خیلی ضایع شده است با کمی تغییر از عباراتی مثل "با نظرت موافقم به من هم سر بزن" یا "وای! چه مطالب جالبی نوشتی، منم به روز کردم به وبلاگم بیا!" استفاده میکنم. اصولا به قول ماکیاولی هدف هر گونه ضایع بازی را توجیه میکند. از قرار صدها نفر مانند آنچه که اشاره شد معتقدند با درج نظرات بی تاثیر و تبلیغاتی و آزار نویسندگان یا خوانندگان دیگر وبلاگها می توانند برای خود بازدید کننده کسب کنند.
5.توجه بیش از حد به جنس مخالف!
بایستی اعتراف کنم که با خواندن بسیاری از وبلاگها به نظر می رسد که هدف و انگیزه نوشتن وبلاگ توسط نویسنده و مخاطب اصلی آنها تنها یک نفر از جنس مخالف هست (نه اینکه ما از این کارها نکردیم!) یا برخی هم کمی وسعت نظر دارند و دنیا را بزرگتر می بینند و کلاً جنس مخالف را هدف قرار می دهند و حالا با توجه به جنسیت نویسنده در حال نمایش روشنفکر بودن، با سواد بودن، دلربا بودن یا متفاوت بودن خود هستند. دوست نازنین! اگر دنبال دوست یا همسر از این طریق هستی از نظر من هیچ مشکلی ندارد ولی خواهشا آدرس چنین وبلاگی را هر هفته برای همه دوستانت نفرست و آنرا به عنوان وبلاگ اصلی خودت معرفی نکن!
6.فحاشی
بعضی ها فکر میکنن قرار است علیه هنجارهای جامعه شورش کرده و آنرا تغییر دهند و برای شروع هم از ادب و عفت کلام شروع کرده اند و هر چی فحش خواهر و مادر دار را در مطالب وبلاگ خود جای میدهند. اگر میخواهید بگویید با چیزی مخالف هستند یا از آن متنفر هستند و آنرا به خواننده هم تفهیم کنید لازم نیست از فحشهای رکیک آنهم از آن نوعش استفاده کنید در صورت استفاده از کلمات مناسب تر نیز خوانندگان مخالفت یا تنفر شما را درک خواهند کرد. به خاطر داشته باشید که وبلاگ شما تنها توسط دوستانتان خوانده نمی شود و ممکن است یک نوجوان یا حتی فردی از سر کنجکاوی و در گردش در لینک دیگر وبلاگها یا تصادفی به وبلاگ شما سر بزند و باور کنید در این شرایط مطالب وبلاگ شما میتواند آزار دهنده باشد و حتی ارزش نظرات شما را نیز کم رنگ کند.وبلاگ یک گفتگوی خیابانی با چند دوست نزدیک نیست و استفاده از فحشهای رکیک نه تنها هنجاری را تغییر نمی دهند بلکه تنها چیزی را که عوض میکند نوع برداشت خوانندگان وبلاگ از شخصیت شما خواهد بود.!
7.استفاده از تصاویر حجیم
معتقد هستند که هر ایرانی از یک خط اینترنت ADSL با 256 KB پهنای باند برخوردارند. مسلم است که این واقعیت ندارد اما برخی آنقدر از تصاویر با حجمهای بالا در وبلاگ خود استفاده میکنند که تنها میتوان نتیجه گرفت که آنها فکر میکنند خوانندگان آنها به اینترنت پرسرعت دسترسی دارند. استفاده از تصاویر در مطالب وبلاگ به جذابیت آنها کمک میکند اما لازم است در انتخاب تصاویر (سایز و حجم فایل) دقت کنید. تصاویر زیاد و سنگین باز شدن کامل وبلاگ را به شدت کند میکند در ضمن گاهی هم صفحه کامل نمایش داده نمی شود. استفاده از تصاویر کوچک و کم حجم آنهم در مطالبی که واقعا استفاده از تصاویر آنها را گویا تر میکند نشانی از حرفه ای بودن شماست.
8.کپی از نرم افزار ورد مایکروسافت
شاید دیده باشید که وبلاگهایی هستند که فقط شامل متن هستند اما با اینحال بارگذاری و نمایش صفحات آنها کند است. یکی از دلایل اینکار که البته در بین وبلاگ نویسان ایرانی نیز رایج است استفاده از نرم افزار Word شرکت مایکروسافت برای نوشتن مطالب و سپس کپی آنها در فرم ورود اطلاعات پنل مدیریت وبلاگ است. مزیت استفاده از این روش حفظ متن نوشته شده در کامپیوتر شخصی،عدم نیاز به آنلاین بودن هنگام تایپ مطالب و دقت بیشتر در ویرایش مطلب است . اما وقتی مطلبی مستقیم از نرم افزار ورد به فرمهای پنل مدیریت وبلاگ وارد می شود کدهای HTML زیادی همراه مطلب منتقل می شوند که بدلیل تبدیل فرمت Word به HTML است. گاهی حجم این کدها از خود مطلب هم بیشتر است. یک روش برای حل مشکل این است که مطالب خود را قبل از انتقال به وبلاگ به نرم افزار notepad ببرید و سپس مجدد از آنجا کپی و به پنل وبلاگ منتقل کنید در پنل برخی سرویسهای وبلاگ مانند بلاگفا دکمه (ایکون) خاصی هم در نوار ابزار برای حل این مشکل قرار دارد و کافیست پس از انتقال از ورد به پنل ،مطالب را انتخاب (select) کرده و یکبار این دکمه را بزنید تا محتوای منتقل شده از کدهای بی مورد و زیادی پاکسازی شود.
9.کپی برداری بیش از حد از وبلاگ دیگران
اگر وبلاگ شما قرار است به عنوان معرف مطالب دیگر وبلاگها باشد مشکلی نیست اما اگر واقعا مایل هستید به عنوان یک وبلاگ نویس و نویسنده به وبلاگ نویسی بپردازید خوب خواهد بود که در استفاده از مطالب دیگر وبلاگها زیاده روی نکنید . خوانندگان واقعی وبلاگ شما به دنبال نظرات و مطالب شما هستند و نه مطالب وبلاگهایی که شما میخوانید. اگر از مطالب دیگر وبلاگها را مناسب برای خوانندگان وبلاگ خود میدانید میتوانید به مطالب آنها لینک دهید.
10.بزرگترین اشتباه ، ندید گرفتن پند دیگران
باور کنید این اشتباه خیلی خیلی رایج است. هر چه بگوییم خوب نیست از فونت درشت استفاده کنید، از موسیقی کمتر استفاده کنید ، بی خیال افکتهای جاوا اسکریپت در وبلاگتان شوید و یا از نظرات بی معنی و تبلیغاتی بپرهیزید ولی برخی گویی گوششان بدهکار نیست هر چه بگوییم آنها کار خودشان را میکنند و جالب آنکه با داشتن یک قالب سنگین صد کیلو بایتی و هزار جور افکت جاوا اسکریپتی و موسیقی آنچنانی در وبلاگ احساس حرفه ای بودن هم میکنند!
برگرفته از وبلاگ علیرضا شیرازی ،مدیر بلاگفا
پادشاه روم به انوشيروان دادگر نامه نوشت كه چه كردي كه هيچ كس در آن سرزمين با تو مخالفت نكرد. انوشيروان پاسخ داد كه هفت چيز:
يكم، زبانم را از دشنام دادن بازداشتم .
دوم، در امر و نهي به ديگران، سخن زشت و بيهوده نگفتم .
سوم، به وعدههاي خود عمل كردم .
چهارم، به هركسي بنابر شايستگي وي مقام دادم؛ نه برپايهي آرزوي خودم .
پنجم، مجرمان را براي ادب مجازات كردم نه از روي خشم خود.
ششم، با داد و انصاف براي مردم ايمني ايجاد كردم .
هفتم، خود را دوستي يکدل، براي مردم قرار دادم .
ز شاهان كه با تخت و افسر بدند به گنج و به لشكر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشينروان كه بادا هميشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگي به تخت و بداد و به مردانگي
دليل فروپاشي فرمانروايي ساسانيان :
از برخي از آلساسان پرسيدند كه چرا حكومت پس از سالهاي طولاني از دست شما بيرون شد؟ پاسخ دادند كارهاي بزرگ را كه لايق انسانهاي خردمند و بزرگ بود به انسانهاي كوچك داديم. سرانجام اهل تجربه و خرد ضايع شدند و پيران و بزرگان از ميان رفتند و كساني كه خردشان اسير هوا و هوس بود بر همهي كارها چيره شدند و پادشاهي از دست رفت.
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها که الکي خارجي نشدهاند، بلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريکا زندگي میکند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد. او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد ... البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند. ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم. تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به نزر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً اين "بيل گيتس"با اينکه از يک خانوادهي کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند. پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم. من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد. شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد. ولي سد افصوث و دريق که نميشود. از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است. ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر گفتهاي زکي". ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.
اين بود انشاي من
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:"من کور هستم لطفاً کمکم کنید!". روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه دید. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آنرا برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچههاست به گونهای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد. طی تحقیقات به عمل آمده، مراودات مشکوکی دیده شده که بزبز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در میآورد و به بیافش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپورت به سراغش میآید و با هم میروند صفا.
پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچهها هم تنها در خانه میمانند. کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکههای ماهوارهایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند. اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید.
شنگلول چرا شنگول است مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود . شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفلهای معصوم آب شنگولی نفروشد. مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی.
اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جیاف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد.
خلاصه نرمالترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند وگرنه کلیه شخصیتهای داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی هستند.
هدیه ای پر از محبت
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف ۵۷سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: “این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند.”
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد …
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت ۵۷ سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به ۲۵۰۰۰۰ دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال ۱۹۰۰). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که ۳۳۰۰ نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز “کانون شادی” که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز “کانون شادی” به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با۵۷ سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب “گورستان الماسها” است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با ۵۷ سنت انجام دهد.
-------------------------------------------
دندانهــــــا
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!
ادامه مطلب
تعطیلی های سال 88
تعطیلی های رسمی سال 88 در یک نگاه:
۱ فروردین تا ۴ فروردین (عید نوروز) – 12 فروردین (روز جمهوری اسلامی)- 13 فروردین (روز طبیعت)
7 خرداد (شهادت حضرت فاطمه(س)) – 14 خرداد (رحلت امام خمینی(ره)) – 15 خرداد (قیام پانزده خرداد)
15 تیر (میلاد امام علی(ع)) – 29 تیر (عید مبعث)
16 مرداد (تولد امام زمان(عج))
20 شهریور (شهادت امام علی(ع)) –29 شهریور (عیدسعید فطر)
22 مهر (شهادت امام صادق(ع))
7 آذر (عید قربان) – 15 آذر (عید غدیر)
5 دی (تاسوعای حسینی) - 6 دی (عاشورای حسینی)
16 بهمن (اربعین حسینی)22- بهمن (پیروزی انقلاب اسلامی) – 24 بهمن (رحلت پیامبر اکرم(ص)) - 26 بهمن (شهادت امام رضا(ع))
13 اسفند (میلاد پیامبر اکرم(ص))- 29 اسفند (ملی شدن صنعت نفت)
و اما برداشتهای آزاد:
یادآوری: به علت تعطیلی روزهای شنبه و یکشنبه در کشورهای صنعتی، میانگین تعطیلات جهانی، 110 روز در سال است. و متوسط روزهای تعطیل رسمی در یک سال ۵ تا ۶ روز است.
طی سال 88 در ایران عزیزمان جمعا 25 روز تعطیلی رسمی داریم که 4روز آن با احتمال ۷/۲۵ به روز جمعه خورده و سوخت شده و بعضی از کارمندان هم که پنج شنبه ها تعطیل هستند، 5 روز تعطیلی پنج شنبه را نیز از دست می دهند که جمعا می شود 9 روز تعطیلی سوخت شده در یک سال؛ چیزی شبیه فاجعه!.
با یک حساب ساده می تون حدس زد که قشر حقوق بگیر جمعا با روزهای پنج شنبه و جمعه بعلاوه روزهای تعطیل رسمی، ان شاء الله سال ۸۸ جمعا ۱۳۲روز (بیشتر از یک فصل) در اختیار خودشان خواهند بود.
برای بیشتر کارمندان تعطیلی روزهای شنبه یا چهارشنبه دلچسب تر از سایر روزهاست. طبق محاسبات، 5 روز تعطیلی شنبه داریم که با یک روز مرخصی شیرین سه شنبه یا یکشنبه تقریبا ۴ روز تعطیلی گیر آدم می آید که تا حدودی از عمق فاجعه روزهای تعطیل پنج شنبه و جمعه کم میکند.
از کل 25 روز تعطیلی سال ۸۸ هجری شمسی، 15 روز، روز جشن و سرور است و 10 روز، روز عزاداری، این نکته برای آنهایست که همیشه به بهانه روزهای کم جشن و شادی در کشور، گله دارند.
تعطیلی روزهای ۱۴ و ۱۵ خردادماه که طبق سنوات گذشته همیشه فرصت خوبی برای جمعبندی دروس تل انبار شده دانشجویان و دانش آموزان غافل است، در نهایت تاسف به پنج شنبه و جمعه خورده، که احتمالا بیشتر دانشجویان و دانش آموزان حالشان گرفته خواهد شد!
اردیبهشت و آبان ماههای بدون تعطیلی هستند یعنی مفت چنگ اساتید و معلم هاست. خرداد و مرداد هم ماههایی هستند که بالقوه بدون تعطیلی هستند یعنی تعطیلی هایشان افتاده پنج شنبه و جمعه و سوخت شده.
عجیب تر از همه، روز نحس سه شنبه های سال است که یک تعطیلی در طول سال دارد آن هم جزء ۴ روز تطعیلی عید نوروز! بیچاره محسن چاوشی حق داشت!
نکته قالب توجه برای دانشجویانی که ترم پاییز سال 88 باید انتخاب واحد بکنند این است که در انتخاب واحدهایشان از روزهای دوشنبه و سه شنبه دوری کنند، از شانس بدشان حتی یک روز تعطیل هم در طول ترم پاییزه 88 ندارند.
پیش بینی می شود به علت حوادث غیر مترقبه، مانند بارش برف، سردی هوا،گرمی هوا، قطع آب و برق و گاز، آلودگی هوای کلان شهرها، روز بین دو تعطیلی البته با کرم هیئت دولت و ... چند روزی هم به این آمار افزوده شود.
اما جالب تر از همه اینکه، این پیش بینی ها و صابون به شکم زدنها فقط به درد قشر وظیفه بگیر می خورد که آب باریکه شان همیشه جاریست، نه به درد کارگران روزمزد مادر مرده، که کلی هم به خاطر تعطیلات ضرر می کنند.
--------------------------------
و آمار جالب تعطیلات بعضی از کشورها:
- کشور ترکیه :
24 روز تعطیل عمومی
104 روز تعطیلات آخر هفته
مجموع : 126 تا 128 روز ( در صورت تداخل عید فطر و قربان)
-کشور قطر :
10 روز تعطیل عمومی
104 روز تعطیلات آخر هفته ( جمعه و شنبه)
مجموع : 114 روز
- کشور ایتالیا :
1- 12 روز تعطیل عمومی
2- 104 روز تعطیلات آخر هفته (شنبه و یک شنبه)
مجموع : 116 روز
- کشور آمریکا :
12 روز تعطیل عمومی
104 روز تعطیلات آخر هفته (شنبه و یک شنبه)
مجموع : 116 روز
- کشورفرانسه :
15 روز تعطیل عمومی
104 روز تعطیلات آخر هفته (شنبه و یک شنبه)
مجموع : 119 روز
-کشورانگلستان:
14 روز تعطیل عمومی
104 روز تعطیلات آخر هفته (شنبه و یک شنبه)
مجموع : 114 روز
و این در حالی می باشد که مراکر آموزشی و دانشگاهی دارای تعطیلات بسیار بیشتری می باشند که به سادگی با رجوع به یکی از سایت های دانشگاهی مشخص می باشد به طور مثال تقویم دانشگاه هارواد دارای تعطیلات زیر می باشد.
1- ترم اول پاییزی : طول ترم 3 ماه ، پایان ترم و تعطیلات سال نو از 25 ( در صورت وجود امتحان) تا 30 روز
2- ترم بهاری : طول ترم 3.5 ماه و تعطیلات میان ترم 15 روز تقریبا همزمان با آغاز بهار
3- تعطیلات تا بستانی با توجه به رشته 3 تا 4 ماه
4- روزهای شنبه و یک شنبه تعطیل
و مدارس هم دارای همین مقدار روزهای تعطیل می باشند خواهشمند است از روی تنگ نظری به این قشرزحمت کش ننگرید که کار بسیار سخت آنها نیارمند این روزها می باشد و در ضمن دنیا به سمتی میرود که با تنظیم روزها زمان بیشتری از کودکان را به خانواده که مهمتربن مرکز تربیتی می باشد اختصاص دهد.
This poem was written by a teenager with cancer.
این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
She wants to see how many people get her poem.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.
It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital.
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است.
It was sent by a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.
SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever watched kids ?
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید؟
On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
Or listened to the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
شعر کامل را از ادامه مطلب بخوانید....
ادامه مطلب


