تبليغاتX
روزنوشتهای جابر نیک سیرت هشجين

خــامه بـــه خون خود زدم، بلکه خبر بــه خان رسد

بس کــه تــو ظلم می کنی مرده به الاَمان رســـد

دیــر نباشد آنـــکه ایـــــن، بغـض هـــزاره بشکنــد

هــــر کــه بـر آورد ز دل، هر چــه که بر زبان رســد

می چــکد آبروی مـی، از لـــب شیـــر خواره گان !

اهل طــــرب نشسته تــــا، دولت این و آن رســـد

طـــی شــــــده دور دلبری، عهــــد عزیز پــــــروری

یـــوسف مـا بــه چـــاه غم، مانده که کاروان رسد

میــوه بــــاغ غفلتم، چــــــاره ز ریشه کـــــن مــرا

تـــا سگ پیر می کشی، نوبـــــت روبـــهان رســد

خـــان و خلیفه می خورد! میــر و مــــراد می برد !

ســـاده رها نمی کند هــر کــه بــه آب و نان رسد

بنـــد ادب بــــریــــده ای! پــــــرده ما دریـــــده ای !

شحنه  بترس از آنکه ایــن، کارد به استخوان رسد

 

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

در حاشیه ادعای پیروزی بعضی ها به خیال خودشان! پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 16:55
بانوی متجددی شیفته سواری و سوارکاری بود و مهتری داشت غلام نام ، که همه روزه در رکاب خانم سوار می‌شد. روزی اسب، بدقلقی آغاز کرد و همین که مهمیزِ خانم به شکمش آشنا شد. جفته‌ای پراند و پهلو داد و سوار نازک را، پیش از آن که به خود آید و تدبیری کند به زیر انداخت. پشت خانم به خاک رسید و پاها به هوا رفت و شلوار سواری که قضا را درست در این لحظه به بدترین صورتی از هم شکافته بود وجودش بی ثمر شد و نهفته را به تمامی آشکار کرد.

بانو که از دهانِ باز و چشمِ گرسنه و جهتِ نگاه مهتر خجل شده بود به شتاب برخاست و برای آنکه موضوع را رفع و رجوعی کرده باشد. بی این‌که پا در رکاب کند به یک خیز از زمین به زین جست و با غرور بسیار گفت:

-غلام! چابکی را دیدی؟

غلام که آن منظر بدین سادگی‌ها از برابر چشمانِ راه کشیده‌اش محو نمی‌شد آهی برآورد و گفت:

- دیدنش که، بعله، دیدم. اما اسمش را نمی‌دانستم که چابکیه!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

Hit Hard، Hit Fast and Hit First دوشنبه یازدهم خرداد 1388 15:14

ببينيد؛ اين کاملا  واضحه که آدم بايد هميشه از دردسر اجتناب کنه و هرچقدر هم  از خودش مطمئن باشه،  زرنگی و صلاح هميشه اونه که از موقعيت هائی که "حتی پتانسيل خطر" داره، دور بشه... ولی تمام بحث ما از نقطه ای شروع ميشه که ديگه هيچ کاريش نميشه کرد و ما در اون موقعيت مقابله و رودر قرار داريم.. بنابراين اون بحث نصيحت گونه و اخلاقی رو کاملا ميزاريم کنار و بقول معروف مستقيم ميريم به قسمت هيجان انگيز و زد و خورد و دعوا و کتک کاری ماجرا... 

من اين بحث رو به سه قسمت مجزا تقسيم ميکنم، که البته بايد هرسه تا رودر يک آن تصميم بگيری و اجرا کنی برای يک دعوا و کتک کاری موفق...  عنوان اين بحث رو من فلسفه هنرهای رزمی گرفته ام بعلاوه تجربيات، آموخته ها و احساسات خودم...

الان لحظه ای هست که رودرروئی و دعوا، اجتناب ناپذير و قطعيه...

قانون اول: محکم بزن (Hit Hard):

اگر قراره ضربه ای بزنی، محکم بزن... هرچی زور داری بزار برای همون ضربه اول... فرض کن تو فقط همون يک شانس و همون يک ضربه رو داری که بزنی... آنچنان بزن که کار بعديت زنگ زدن به 999 باشه برای جمع کردن باقيمانده هاش... نقاط حساس بدنش رو هدف بگير... مثل گردن، مثل زانو، مثل دماغ... با کله برو تو صورتش و دماغش رو له کن...تا بخواد به خودش بياد تو رسيدی خونه... يا اگه مشت ميزنی بزن زير چشمش، تا يکی دوماه هر روز به يادته... اگه مذکره و مرد، با لگد و روی پا ، از پايين به بالا محکم بزن وسط دوتا پاش...يا اگه نزديکتری با زانو... زنها هم همينطور...خلاصه هرکدوم از اين کارها رو ميکنی، با تمام توان و قدرت اين کار رو بکن... شايد ديگه فرصت نشه...ممکنه جداتون کنن، ممکنه فرار کنه، ممکنه... نود درصد مواقع شما يه ضربه بيشتر نميتونی بزنی... پس تا ميتونی محکم بزن...که بعدا پشيمون نشی و دلت نسوزه... اينجوری يک عمر هر وقت يادش بيفتی کيف ميکنی.... قانون دوم: سريع بزن (Hit Fast):

بحث نکن... بحث نداريم... فحش و جر و بحث و منطق و اينجور چيزا رو بزار برای بعد از دعوا... همين که زديکش شدی، بدون اينکه حرفی بزنی يا اينکه حرفش رو گوش بدی، محکم با کله برو تو صورتش... بعد که پهن شد رو زمين حالا برو هرچی دوست داری باهاش صحبت کن... بايد اين ضربه ات اينقدر برق آسا و محکم و ناغافل باشه که شديداً غافلگير بشه و حتی فرصت فکر کردن که از کجا خورد هم پيدا نکنه...اين قانون رو حتی تو جنگهای نظامی هم رعايت ميکنن...تمام فکرت بايد اون ضربه باشه فقط، سريع و محکم... وقتی ضربه ات رو زدی حالا اگه دوست داری دادبيداد کن يا بحث کن مثلا... ولی اول اون ضربه رو بزن بعد...

قانون سوم: ضربه اول رو تو بزن(Hit First):

از همه مهمتر و حياتی تر برای يه دعوای موفق... نود درصد مواقع اونی که ضربه اول رو ميزنه برنده اس...بعدش يا جداتون ميکنن يا طرف مقابل ناک اوت ميشه...اگه ضربه اول رو خوردی تا بيای به خودت بيای خيلی طول ميکشه... مخصوصا اگه ضربه محکم باشه... اينه که ميگم معطلش نبايد کرد، حرف نبايد زد و امانش نبايد داد... تو ضربه اول رو محکم و دقيق و سريع بزن، احتمال نود درصد برنده ای...بدترين کار تو هر دعوائی اينه که اجازه بدی طرف مقابلت اول حمله کنه... اگر اون اول حمله کرد احتمالش زياده که کتک بخوری... اگر هم تو اول حمله کردی ولی حمله ات ضعيف بود يا تارگت ات و نقطه ای که حمله ميکنی بهش ضعيف باشه، باز به طرف مقابلت شانس برنده شدن دادی... عوامل ديگه ای هم ميتونه کمک کنه به تو، مثل آرام و متمرکز بودن... تنفس صحيح... مردمی که اطرافت هستن و جلب توجه شون بعد از دعوا... ولی درنهايت، بازم ميگم، آدم قوی و عاقل اونه که تا ميتونه از موقعيت خطرناک دوری کنه ولی در صورت اجبار، اگه قراره دعوا کنی، تعارف و سوسول بازی و منطق و فحش و حرف و بحث و غيره رو بزار کنار و دعوات رو بکن و اين سه نکته رو فراموش نکن که


Hit Hard
، Hit Fast and Hit First

 

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق دوشنبه یازدهم خرداد 1388 14:2

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ›› 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

لذت زندگی چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 11:47
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستایی مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده می چرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن وخوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى كنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه كنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

ویلون‌نوازی در مترو چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 8:26

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

داستانی کوتاه از منوچهر احترامی چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 8:8

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان!

نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

هدیه ای برای مادر شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 16:29
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

اردیبهشت ماه، ماه کتاب ایران است. بزرگترین رویداد فرهنگی ایران در نیمه دوم اردبهشت ماه هرسال با برپایی نمایشگاه بین الملی کتاب تهران همراه است. فرصت خوبی است که از آخرین، تازه ترین و غنی ترین کتابهای مورد علاقه هرچند کم چند جلدی تهیه کنیم. جایی میخواندم که بزرگمهر  حکیم گفته "هر نوشته ای ارزش یکبار خوانده شدن را دارد". بر این اساس من هم مصمم که امسال نیز در این نمایشگاه شرکت کرده و برحسب توان مالی چند جلدی کتاب تهیه کنم.

اینجا فهرست صد کتابی را نوشته ام که توصیه شده قبل از مرگ آنها را حتما بخوانید. آنها شاهکارهای دنیای کتاب هستند. حتما سعی کنید از این فهرست چند موردی را تهیه کنید!

در ابتدا نام نویسنده آورده شده سپس نام کتاب و در آخر کشور نویسنده.
اولین کتابی که حتما باید خوانده شود قرآن مجید، برنامه زندگی انسان است.
انسان موجودی نا شناخته : اثر الکسیس کارل: فرانسه
چينو آچه به- فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن- داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين- غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک- بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت- سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو- د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس- مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته- بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو- بيگانه : فرانسه
پل سزان- اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين- سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس- دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر- حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد- نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته- کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز- آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو- ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين- محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي- جنايت و مکافات – ابله – تسخيرشدگان – برادران کارامازوف : روسيه
جورج اليوت- ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون- مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو- مده آ : يونان
ويليام فالکنر- آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر- مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا- قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز- صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا
گيل گمش
يوهان ولفگانگ گوته- فاوست : آلمان
نيکلاي گوگول- نفوس مرده : روسيه
گونتر گراس- طبل حلبي : آلمان
گويمارس روزا- شيطان در راه : برزيل
کنوت هامسون- گرسنگي : نروژ
ارنست همينگوي- پيرمرد و دريا : آمريکا
هومر- ايلياد و اوديسه : يونان
هنريک ايبسن- خانه عروسک : نروژ
کتاب ايوب- فلسطين /اسرائيل
جيمزجويس- اوليس : ايرلند
فرانتس کافکا- مجموعه ي داستانها- مسخ – قصر : جمهوري چک
کاليداس- بازشناسي ساکونتالا : هند
ياسوناري کاواباتا- صدايي از کوهستان : ژاپن
نيکوس کازنتزاکيس- زورباي يوناني : يونان
ديويد. ه. لارنس- پسران و عشاق : انگليس
هالدور لاکسنس- مردم مستقل : ايسلند
گياکومو لئوپاردي- مجموعه ي اشعار : ايتاليا
دوريس لسينگ- دفترچه طلايي : انگليس
آستريد ليندبرگ- پي پي جوراب بلند : سوئد
لو خوان- دفتر خاطرات مرد ديوانه و ديگر روايت ها : چين
ماهابهاراتا : هند
نجيب محفوظ- بچه هاي محله ما : مصر
توماس مان- خانواده بودنبروک – کوه جادويي : آلمان
هرمان ملويل- موبي ديک : آمريکا
ميشل مونتاين- مقالات : فرانسه
السا مورنته- تاريخ : ايتاليا
توني موريسون- عشق : آمريکا
شيکيبو موراساکي- حکايتي از گنجي : ژاپن
روبرت موسيل- مرد بدون خاصيت : اطريش
ولاديميرنابوکف- لوليتا : روسيه / آمريکا
حکايات نيوله س : ايسلند
جورج اورول- 1948 : انگليس
اويد- دگرديسي ها : ايتاليا
فرناندو پسوآ- کتاب نا آرامي ها : پرتقال
ادگار آلن پو- مجموعه ي داستانها – آمريکا
مارسل پروست- در جستجوي زمان هاي از دست رفته : فرانسه
رابله- پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو- پدروپارامو : مکزيک
مولوي- مثنوي ( قرآن پارسي ) : ايران
سلمان رشدي- بچه هاي نيمه شب : هند/ انگليس
سعدي- گلستان : ايران
طيب صالح- کشش به سوي شمال : سودان
خوزه ساراماگو- کوري : پرتقال
ويليام شکسپير- هاملت – ليرشاه – اتللو : انگليس
سوفکلس- اديپ شهريار : يونان
استاندال- سرخ و سياه : فرانسه
لارنس استرن- تريسترام شندري : ايرلند
ايتالو اسوو- اعترافات زنوس : ايتاليا
جوناتان سويفت- سفرنامه گاليور : ايرلند
لئو تولستوي- جنگ و صلح – آناکارنينا- مرگ ايوان ايليچ و حکايات ديگر : روسيه
آنتوان چخوف- داستانها : روسيه
هزار و يکشب: هند / ايران / عراق / مصر
مارک تواين- هاکلبري فين : آمريکا
والميکي- رامايانا : هند
پابلوس ويرژيل- انئيد : ايتاليا
والت ويتمن- علف ها : آمريکا
ويرجينيا وولف- خانم دالووي – به سوي فانوس دريايي : انگلستان
مارگريت يورسنار- خاطرات آدرين : فرانسه
میکا والتاری- سینوهه پزشک مخصوص فرعون- فنلاند
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

اگر عمر دوباره داشتم می كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتري مى رفتم. از كوه هاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم هايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظات سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشى بيشتر می داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمی روم.
اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر می كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بيشتر جيم می شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگهاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب می رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر می شدم. به سيرك بيشتر می رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت اوضاع می كنند، من بر پا می شدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع می پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:
« شادى از خرد عاقل تر است »
اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم...
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

دختر در فرهنگ آذربايجاني شنبه بیست و نهم فروردین 1388 8:0
دختر در فرهنگ آذربايجاني نمك زندگي محسوب مي‌شود .قئز (دختر)، آرواد (زن)، خانئم (خانم)، خاتئن (خاتون)، بگيم (خانم) و ... واژه‌هايي هستند كه آذربايجاني‌ها براي ناميدن جنس مؤنث به كار مي‌برند و هر يك در سن يا موقعيت اجتماعي مشخص كاربرد دارد. به گزارش خبرنگار بخش ايرانشناسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ادبيات و فولكلور آذربايجاني‌ پر است از اشعار، امثال و باياتي‌هايي كه همگي وصف شايستگي‌ها، برازندگي‌ها و قهرماني‌هاي زنان و دختران اين ديار را بيان مي‌كنند. فولكلور آذري گاه دختر را به سيب سرخ تشبيه مي‌كند (قئز قئزئل آلما) و گاه او را تكه طلايي درخشان برمي‌شمارد (قئزدي قئزل پارچاسي / پالچئغا دوشار پارئلدار). هرچند موقعيت خاص اجتماعي در گذشته داشتن فرزند پسر را براي خانواده‌هاي متكي به اقتصاد كشاورزي و دامداري طلب مي‌كرد و پدر و مادر فرزند پسر را براي تامين مالي و حمايت‌هاي دوران سالمندي خود بيشتر مي‌طلبيدند، اما دختر نيز نمك زندگي تلقي مي‌شد و زنان بدون دختر را زناني بي‌نمك برمي‌شمردند: (قئز سئز آرواد / دوز سوز آرواد) و در گوش نوعروسان دعاي به دنيا آمدن دختركي زيبا را بعد از هفت پسر زمزمه مي‌كردند:
گلين، گلين قئز گلين
اينجي لري دوز گلين
يئددي اوغلان آناسي
سون بئشيگي قئز گلين
تاريخ و ادبيات معاصر اين خطه از كشورمان نيز پر است از زنان و دختراني كه از چشمه‌ي جوشان طبع شاعران جوشيده‌اند و قهرمان شاهكارهاي ادبي گشته‌اند يا اينكه در واقعيت چنان حماسه‌اي خلق كرده‌اند كه به افسانه‌ها و داستان‌هاي آذربايجاني پيوسته‌اند و قصه زندگي‌شان ازبر اذهان مردم اين ديار گشته است. “ساراي” كه قهرمان بانوي يكي ازمعروفترين شعرهاي تركي حكيم ابوالقاسم نباتي اشتبيني است، در راه عشق و عفت و پيمانش خود را به آرپاچاي مي‌اندازد تا براي هميشه نوعروس خان چوپان خودش باقي بماند و در سوز سازهاي عاشيقي غم‌افزاترين ترانه آذري باشد: (آپاردي سئل‌لر ساراني). تاريخ معاصر اين خطه نيز مبهوت بزرگي صدها زن بزرگ در حوادث دوران قجريه، انقلاب مشروطه، استبداد رضاخاني و دوره پهلوي دوم مي‌باشد. خانه مشروطه تبريز در كنار تمامي بزرگ مردان آزاديخواه، از بانوي مبارز دوره قاجار يعني ”زينب پاشا” نيز سخن‌ها دارد. قهرمان دخت آذربايجاني كه چماق در دست به ظلم و جور مي‌تازد و ترانه ”زينب پاشا الده زوپا اوز قويدي بازار اوستونه” را ورد زبان‌ها مي‌كند. ”تئللي زري” هم قهرمان ديگري است كه در روزهاي خون و آتش انقلاب مشروطه در كنار ديگر بزرگمردان آزاديخواه، به‌عنوان سربازي مبارز در سپاه ستارخان مي‌جنگد و سرانجام به شهادت مي‌رسد. عاصم كفاش اردبيلي نيز در يكي از زيباترين مجموعه اشعار تركي آذري وصف دوشيزه‌اي عاشق به نام ”سوري” را مي‌كند كه نامردي روزگار او را مجنون زمانه مي‌كند و اين بار دخترك عاشق‌پيشه فرهادي و مجنوني در پيش مي‌گيرد: (ايش دونوب / ليلي دوشوب چوللره مجنون سراغيندا / شيرين الده تئشه داغ پارچالئيئر / فرهاد اوتورموش اتاقيندا) علاوه بر همه اينها منظومه‌ي حيدربابايه سلام استاد شهريار، اين شاهكار ادبيات تركي آذربايجاني، نيز در جاي جاي ابيات خود از صفا و صميميت و مهرباني دختران و زنان روستا ياد مي‌كند و شهريار در اولين بند اين شاهكار ادبي دختران صف‌بسته به تماشاي سيلاب‌ها را توصيف مي‌كند: حيدر بابا ايلدريم لار شاخاندا سللر سولار شاقليدايوب آخاندا قيزلار اونا صف باغليوب باخاندا سلام اولسون شوكتوزه، ائلوزه منيم‌ده بير آديم گلسين ديلوزه شهريار در منظومه‌ي حيدربابايه سلام خود از زنان و دختراني چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطمه خالا، رخشنده، خجه‌ سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قئز، خانم عمه و ... ياد مي‌كند و در قسمت‌هايي از اين اثر به شرح آيين‌ها و رسم‌هاي زنان در ايام مختلف سال مي‌پردازد. شهريار هم چنين در اثر معروف ديگرش، خان ننه، از مادربرگ خود و مهرباني‌هاي او به زبان ادبي سخن مي‌راند و آغوش گرم وي را بهشتي مي‌داند كه رسيدن دوباره بدان را آرزو مي‌كند. اين شاعر چيره‌دست ادبيات فارسي و تركي در اشعار مختلفي كه از سروده از مادر و همسر خويش به نيكي ياد كرده است. اما بايد گفت كه شاه بانوي ادبيات ايران زمين نيز از تبريز و آذربايجان سربرافراشت و پروين آسمان ادب پارسي گشت. پروين اعتصامي هم در اشعار خود از شخصيت و مقام و منزلت زن دفاع مي‌كند و اين گونه نام خويش را جاودانه مي‌سازد. پروين اولين و آخرين شاعر زن آذربايجاني نبود؛ بلكه پيش از او بزرگ‌زنان ديگري نيز بوده‌اند كه در آسمان ادبيات درخشيده‌اند و بعد از او نيز هم اكنون انجمن‌هاي ادبي در شهرهاي مختلف اين خطه از كشورمان شاهد هنرنمايي دختران و زنان شاعري است كه در زبان‌هاي فارسي و تركي اثرهاي بي‌بديلي مي‌آفرينند. واژه مقدس آنا (مادر) نيز در جاي جاي ادبيات و فولكلور آذري انعكاس يافته است؛ اما اين واژه كم كم به فراموشي سپرده مي‌شود و جاي خود را به لغت مامان مي‌دهد؛ همان گونه كه واژه باجي” (خواهر) جاي خود را به واژه همشيره و واژه “ننه” جاي خود را به واژه بيوك مامان مي‌دهد و مي‌رود تا از اين به بعد اين لغات را در اشعار و داستان‌هاي قديمي بيابيم.
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |

بهار، زمستان، تابستان، پاییز و دوباره بهار سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 10:59
می‌تونی مثل من حسش کنی این سفید سبک سرد را در بیست و پنج و امین روز فروردین ؟!
دوباره برف زمستان خیز برداشته تا آدم‌ها رو در این روزهای بهاری بالطافت بی مانند خودش  که تا ساعتی طول نکشید با  دلهای تابستانی ما، با شور پاییزی ما، مژده‌ای دوباره  دهد  از تکرار طبیعت، دوباره می‌خواد ما رو به زمستان برسونه. زندگی پر شده از تکرارها. کاش همه تکرارها به کوتاهی یکساله تکرار طبیعت  می بود.

 و من سرشار از احساس، این وقت را غنیمت دونستم و با محمد سریع دودیم سمت محوطه اداره و صحنه هایی بی نظیر از ترکیب درخت، گل، چمن، برف، من و محمد را با لنز دوربین نشانه گرفته و این لحظات را  با شادمانی ثبت کردیم.


تصاویر بزرگ در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جابر نیک سیرت هشجین  | لينک ثابت |